#پارلا_پارت_113
ای خدا! چی می شد که توی دانشگاه به جای دندون پر کردم و جرم گیری کردن یه کم هم آموزش اولیه ی ارتباط با جنس مخالف به این جوون ها می دادن؟ این آخر سر من و جلوی همه تابلو می کنه و پیشنهاد نمی ده.
به سمت میز ناهارخوری رفتم و برای خودم از کتری برقی آب جوش ریختم. کافی میکس توی آب ریختم و با یک بیسکوئیت به سمت مریم رفتم. خوشبختانه کسری کنار میز ماند. نفس راحتی کشیدم. نگاه خیره ی الهه را روی خودم احساس کردم و در دل گفتم:
این جا هم ول کن من نیست! این تا بخت من و نبنده ول نمی کنه.
صدای موزیک بلند بود ولی جو طوری نبود که بتوانم بلند شوم و بر*ق*صم. مارال کنار من نشسته بودم و هر دو با بی علاقگی به مهمان ها زل زده بودیم. مارال غرغر می کرد و من هم در دل دعا می کردم که تا آخر شب بخاری از کسری بلند شود. مارال یکی از پسرها را نشانم داد و گفت:
چطوره؟
من نگاهی به سرتاپای پسر کردم و گفتم:
بد نیست. نسبت به پسرهای اینجا خوبه. چراغ سبز نشون داده؟
مارال خندید و گفت:
خره! چراغ سبز مال دخترهاست.
به سوتی خودم خندیدم. مارال بلند شد و رفت تا با آن پسر صحبت کند. چند دقیقه ی بعد کسری کنار من نشست. من بهش لبخندی زدم و فکر کردم:
این آخرین لبخندیه که بهش می زنم. اگه سر صحبت رو باز کرد که هیچی! اگه نه از این به بعد چشم غره می رم.
مریم که طرف دیگر من نشسته بود صحبتش را قطع کرد و رویش را برگرداند تا کسری به حرف بیاید. تا کسری دهانش را باز کرد موبایلم زنگ زد. چشم های آبی کسری به صفحه ی موبایلم که ماشاءالله کوچک هم نبود میخ شد. به صفحه ی موبایلم نگاه کردم. علیرضا بود که داشت زنگ می زد. در دل گفتم:
وای الان نه!
تماس را ریجکت کردم. بالاخره کسری به حرف آمد و گفت:
حوصلتون سر نرفته؟
گفتم:
چرا... خیلی!
کسری گفت:
فکر کنم چون با بچه های اینجا آشنا نیستید براتون کنار اومدن با این جو سخت باشه.
نگاهی به دورتا دور خانه کردم. نگاه چند نفر از مهمان ها به ما بود و با کنجکاوی من را نگاه می کردند. من به آنها که احتمالا آماده بودند تا برای کسری حرف در بیاورند توجهی نکردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com