#پارلا_پارت_112
زودتر بیدارم می کردید. این طوری زشت شد.
کسری لبخندی با محبت زد. برای چند ثانیه با آن چشم های آبی روشنش به صورتم زل زد و گفت:
گفتم شاید خسته باشید.
در همین موقع الهه خنده کنان به سمتم آمد و محکم ب*غ*لم کرد. در دل گفتم:
چرا هیچکس نمی ذاره من و این یارو دو دقیقه با هم تنها حرف بزنیم؟
صورت الهه را ب*و*سیدم و گفتم:
تولدت مبارک!
راحله خنده کنان به سمتم آمد و گفت:
چه عجب! صبح به خیر عزیزم!
نیشگونی از بازوی او گرفتم و آهسته گفتم:
باید بیدارم می کردی بیشعور!
راحله با چشم و ابرو به کسری اشاره کرد و گفت:
بادیگاردت نمی ذاشت.
در دل به زرنگی مارال آفرین گفتم. با خودم فکر کردم اگر مارال نمی جنبید بعید نبود که کسری تا صبح من را بیدار نکند.
سرم را چرخاندم و کسری را کنارم دیدم. با لبخند گفتم:
اِ؟ هنوز اینجایی؟
کسری سرش را پایین انداخت و لبخند کمرنگی زد. در دل گفتم:
اَه! سر به زیری این حال من و بد کرده! دیگه شورش رو در اورده.
الهه من را به چند نفر از دوستانش معرفی کرد. چند نفرشان که حجابشان به نسبت سفت و سخت بود و چند نفر که حتی روسری هم به سر نداشتند نگاه بدی به دامن کوتاهم کردند. من هم میل شدیدم برای چشم غره رفتن بهشان را در خودم سرکوب کردم.
چشمم به مریم افتاد که کنار آزاده ایستاده بود. یک تی شرت ساده ی سفید با یک شلوار لی پوشیده بود. موهایش را با کلیپس بالای سرش جمع کرده بود. برایش دست تکان دادم. او هم با شیطنت با چشم و ابرو به کسری اشاره کرد. در دل گفتم:
romangram.com | @romangram_com