#پارلا_پارت_111


بیا برای من رژگونه بزن.

مارال پوفی کرد و گفت:

پس کی می خوای خودت یاد بگیری؟

او در حالی که برایم رژگونه می زد گفت:

حالا هل نزن! همچین مالی هم نیستن پسرها!

خندیدم و گفتم:

بنده ی خدا! دندونپزشکن!

مارال خنده ای شیطنت آمیز کرد و گفت:

تازه بعضی هاشون بچه های پزشکی اند.

رژم را زدم و از جایم بلند شدم. اخم کردم و گفتم:

ببین توی چه موقعیتی سر من باندپیچیه!

مارال چشم غره ای بهم رفت و گفت:

حالا مگه می خواستی با پیشونیت برای پسرها دلبری کنی؟

خنده کنان شلوارم را با دامنم عوض کردم. کفش های پاشنه بلند مشکی ام را پا کردم. موهای فر بلندم را دورم رها کردم و یک تل پهن مشکی-سفید زدم. دنبال مارال راه افتادم و به سالن رفتم.

سالن پذیرایی پر از دخترها و پسرهای جوان بود. به قول مارال هیچ کدامشام مالی نبودند. چشم های من به جای الهه به دنبال کسری می گشتند. در همین موقع صدایی از پشتم شنیدم:

سلام!

برگشتم و طبق انتظارم کسری را دیدم. مارال خنده کنان به بازوی او زد و گفت:

چشمت رو که دور دیدم رفتم بیدارش کردم. این و ول کنی تا شب می خوابه.

از حرکت مارال خوشم نیامد. او کلا از لحاظ فیزیکی خیلی با پسرها راحت بود و من اصلا روش دلبری کردنش را نمی پسندیدم. من معتقد بودم که با چشم و ابرو آمدن و به اصطلاح (( زبون ریخت)) می شود نهایتا هر پسری را خام کرد... مارال اصلا با من موافق نبود و بعضی وقت ها با کارهایش به شدت باعث شرمندگیم می شد.

من با گیجی نگاهی به مارال و کسری کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com