#پارلا_پارت_110
آزاده رو به کسری کرد و گفت:
کسری! می شه بری توی اون اتاق؟ من و جمیله می خوایم استراحت کنیم.
در دل گفتم:
آخه به تو چه دختر؟ شاید من اصلا نخوام بخوابم.
کسری نیم نگاهی به من کرد و با بی میلی از اتاق خارج شد. آزاده در را بست و گفت:
ببخشید! امروز کسری خیلی ذوق زده شده. راستش... خیلی بچه و کم تجربه ست. نمی دونه جای چی کجاست.
در دل گفتم:
اگه با یه لگد بزنم پای چشم این دختره خیلی بد می شه؟
آزاده شالش را در آورد و موهای کوتاه مشکی رنگش را از چنگ دندانه های کلیپس رها کرد. من یک گوشه ی تخت گلوله شدم و چشم هایم را برای چند ثانیه بستم. با خودم فکر کردم:
ای کاش کسری هم مثل علیرضا یه کم جرئت و جربزه داشت... ای کاش مثل علی یه کم سرزبون داشت. پسره ی عقب مونده! فقط دنبالم راه می افته... عرضه نداره بیاد سر صحبت رو باز کنه.
یک لحظه تصویر علیرضا جلوی چشمم آمد... لبخندی بی اختیار برلبم نشست... از او خوشم می آمد. همین موضوع که می دانستم او برای ساقی است و به من تعلق ندارد، من را بیشتر حریص می کرد. به علیرضا و حرف هایش فکر می کردم که خوابم برد.
_پاشو دیگه خره!
چشم هایم را باز کردم. اتاق تقریبا تاریک شده بود. از جا پریدم. چراغ ها روشن شد و مارال را دم در دیدم. او خنده کنان گفت:
الهه هم رسید ولی تو هنوز بیدار نشدی.
من با تعجب گفتم:
اومد؟ چرا کسی من و بیدار نکرد؟
صدای موزیک و همهمه ی جمعیت نشان می داد که مهمانی شروع شده است. مارال خم شد و موهایش را جلوی آینه درست کرد و گفت:
نگار می گفت خسته ای و کسری هم جلوی در کیشیک می داد که کسی بیدارت نکنه.
ار جایم برخاستم. تونیکم را مرتب کردم و با عجله کیف لوازم آرایشم را برداشتم و جلوی آینه نشستم. مشغول کشیدن خط چشم و مداد چشم ترکیبی به شیوه ی منحصر به فرد خودم شدم. از آینه به لباس های مارال خیره شدم. مارال یک تاپ پشت گردنی سفید با یک شلوار لی مشکی راسته پوشیده بود. کفش های پاشنه بلندش قدش را حداقل ده سانتی متر بلند کرده بود. موهایش را مثل همیشه آفریقایی بافته بود. من ریمل زدم و به مارال گفتم:
romangram.com | @romangram_com