#پارلا_پارت_109
خیلی خوابم می آمد و دوست داشتم بخوابم. یک ساعت وقت داشتم که استراحت کنم ولی تا روی تخت نگار نشستم کسری در زد و وارد اتاق شد. صاف نشستم و در دل گفتم:
حداقل اگه سر صحبت رو باز می کرد یه چیزی!... الان فقط می یاد مزاحمم می شه.
او پرسید:
می تونم بیام تو؟
در دل گفتم:
والا شما همین الانم تویی!
لبخند زدم و گفتم:
بفرمایید.
او روی صندلی چرخدار نشست. دست هایش را در هم گره کرد. زیرچشمی نگاهم کرد و گفت:
الهه گفت که تصادف کردید. خواستم بیام ملاقات ولی الهه فکر کرد که شاید دوست نداشته باشید.
پوزخندی زدم و گفتم:
الهه اصولا توی حدس زدم احساسات و عواطف من خیلی بد عمل می کنه.
چون دیدم که کسری همین طور بر و بر نگاهم می کند گفتم:
منظورم این بود که خوشحال می شدم اگه می یومدید.
کسری پرسید:
کی باند رو باز می کنید؟
گفتم:
ایشالا آخر هفته ی بعد.
در همین موقع آزاده وارد اتاق شد. در دل گفتم:
بر خرمگش معرکه لعنت!... تقصیر کسری ست دیگه! چه قدر چرت و پرت می گه. چرا نمی ره سر اصل مطلب؟ چرا این قدر این بشر کند ذهنه؟
romangram.com | @romangram_com