#پارلا_پارت_108
کسری لبخندی زد و گفت:
بدون کمک نه!
آزاده با شیطنت به من لبخند زد و گفت:
عیبی نداره! جمیله بهت کمک می کنه.
در دل گفتم:
ای کاش این الهه ی بگم چی چی شده از اول من و پارلا معرفی می کرد که هی بهم نگن جملیه!... به خدا اصلا این اسم به ریخت و قیافه ی من نمی یاد... خوب شد کسری یادش بود که پارلا صدام کنه... دم حافظه ش گرم!
کسری سرش را پایین انداخت و نگار آن پشت از خنده ای بی صدا غش کرد. در دل گفتم:
جای مارال خالی! نیستش که ببینه این کسری چه به شدت قسمتم شده.
کسری خیارشورها را خورد می کرد و من مشغول یخ زدایی از نخودفرنگی ها بودم. نگار و آزاده مرتب حرف می زدند و می خندیدند. گاهی استادهای دانشگاهشان را مسخره می کردند و گاهی خاطرات را برای هم تعریف می کردند. کسری ساکت بود و فقط گوش می کرد. بعضی وقت ها با تداعی شدن خاطرات می خندید ولی اظهارنظر نمی کرد. آن روز یک تی شرت خاکستری-مشکی پوشیده بود و شلوار لی به تن داشت. همه ی لباس هایش مثل دفعه ی پیش مارک دار بود.
آن رزو هیچ اتفاق هیجان انگیزی نیفتاد. کسری در سکوت محض کنار من ایستاد و هر کاری که بهش گفتم را انجام داد. فقط زمانی که داشتم سالاد الویه را در دیس تزیین می کردم پرسید:
راستی شما دانشگاه می رید؟
در دل گفتم:
چند ساعت با خودش کلنجار رفت تا آخر تونست دو کلمه حرف بزنه؟ ای کاش اینم مثل علیرضا زبون داشت... ای جان علیرضا! یادش افتادم. کوفتت بشه ساقی! چه جیگری و مفت و مجانی برای خودت تور کردی.
سرم را بلند کردم و گفتم:
بله... شیمی کاربردی می خونم.
کسری سر تکان داد و گفت:
باید جالب باشه.
در دل گفتم:
خدایا فریضه ی تیک زدن را به پسرهای این مرز و بوم عطا کن!... الهی آمین! چه قدر پپه و بی سر زبونه این طفلکی! خوراکه ازدواجه ها! هرچی بهش بگی می ذاره رو تخم چشمش... باید جالب باشه!... خاک بر سرت! آخه این طوری می خوای توجه من و جلب کنی؟ بعد این مامان و باباها می گن دخترها باید سربه زیر باشن و اینا! اگه از پسرها باشه که صد سال طول می کشه تا ابراز علاقه کنند. باید کمکشون کرد دیگه! آخ این کسری که خیلی احتیاج به آموزش داره... عیب نداره! هرچه قدر شوت تر باشه ازدواج موفقیت آمیزتر می شه. زندگی رو راحت می گیرم تو دست خودم... .
بعد از چیدن میوه ها و ریختن پفیلا، پفک و چیپس توی ظرف به اتاق رفتم تا استراحت کنم. پیمان آن روز هایپراکتیو شده بود و کل خانه را برق انداخته بود. با دیدن حرکات او برای هزارمین بار در طوب زندگیم فکر کردم که عشق چه قدر چیز مسخره ای است... آدم را به چه روزی می اندازد... نگار و آزاده چند نوع ساندویچ و لازانیا درست کرده بودند. کسری بیشتر توی دست و پا بود و مشخص بود که از آن پسرهایی است که دست به سیاه و سفید نمی زند.
romangram.com | @romangram_com