#پارلا_پارت_107
یک دفعه خوشحال شدم و خندیدم. حس بهتری نسبت به الهه و کسری و نگار و آزاده و آن روز و زندگی و... پیدا کردم. به شوخی اخم کردم و گفتم:
در مورد کسری... مطمئنی؟
نگار با شیطنت خندید و گفت:
آره بابا! از وقتی توی کوه دیدیمتون پدر هممون و در اورده... نمی دونی چه قدر برای این روز روزشماری کرده.
رویم را از نگار برگرداندم و لبخند پیروزمندانه ای زدم. ناخودآگاه همه ی ویژگی های مثبت کسری پیش چشمم آمد... پولدار... تحصیل کرده... دندانپزشک!... خوش قیافه... ساکت... در دل گفتم:
جون می ده برای ازدواج... از ایناست که باید بندازمش توی تور رابطه ی پایدار ... بعد چند ماه هم خواستگاری... بعدش هم یه ازدواج رویایی... با یه لباس عروس با دامن پفدار و بعد هم یه عمر آسایش!
سیب زمینی ها را شستم و توی دیگ زودپز گذاشتم. نگار پرسید:
به نظرت سوسیس بندری درست کنیم؟
من ذوق کردم و گفتم:
آره! من خیلی دوست دارم.
آزاده وارد آشپزخانه شد و پرسید:
الهه چی؟
من دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:
اونو ولش کن! من دوست دارم.
یک ربع بعد کسری با دست پر وارد آشپزخانه شد. نگار و آزاده خریدها را از دستش گرفتند و پیمان به شوخی گفت:
ببین کی رفته بود خرید! پسر مهندس شهنازی!
کسری لبخند کمرنگی به او زد. کلا پسری کم حرف و خجالتی به نظر می آمد. در دل گفتم:
حالا مگه چیه؟ چون باباش مهندسه افت داره که بره خرید؟ یه دو روز با خودم که بگرده راهش می اندازم. بچه سوسول!
نگار تقسیم کار کرد و گفت:
خیلی خب! من و آزاده ساندویچ ها رو درست می کنیم. پیمان تو به تمیزکاری ادامه بده. جمیله! شما هم کارهای ناهار و بکن. کسری می تونی سالاد الویه درست کنی؟
romangram.com | @romangram_com