#پرستار_عاشق_پارت_98
مامان : دخترم میدونم کامیار اشتباهات بزرگی کرده ، اما من عشق رو تو چشماش دیدم اون
عاشقته ، دلیلشم بابت اخراج کردنت بهت گفته. ، هرکس حق یه شانس دوباره رو داره اگه
پشیمونه باید یه شانس بهش بدی تا خودشو ثابت کنه و اعتمادتو جلب کنه
من : نمیدونم مامان تو یه دو راهی گیر کردم نمیتونم تصمیم بگیرم ، ذهنم مشغوله خیلی
مامان : به حرف دلت گوش کن و نزار بقیه برات تصمیم بگیرن !
سری تکون دادم و سکوت کردم .
"کامیار "
دو روز از صحبتم با سامی میگذشت و من هر روز بیشتر از قبل ، به مواد وابسته میشدم ، دلم به
نسترن داشت پر میکشید اما روم نمیشد باهاش تماس بگیرم ، اما تصمیم داشتم بعد از پیدا کردن
کسی که این بلا رو ، سرم اورده دل نسترن رو هم بدست بیارم و برای خوب شدن اقدام کنم ؛
همینجوری تو ایینه داشتم خودمو نگاه میکردم و با خودم حرف میزدم که ، زیر پام چیزی رو
حس کردم ، وقتی بهش نگاه کردم ، گوشواره ی اشنایی رو دیدم ، این گوشواره رو هر جا میدیدم
میشناختمش ، چون خودم هدیه داده بودمش اونم به غزاله داده بودمش روز ولنتاین ! ولی این
اینجا ؟ ..... خودش بود غزاله بود، کار اونه همه ی اینا ، با این فکر به سرعت از خونه زدم بیرون .
جلوی در خونه ی غزاله ، ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم ،ایندفعه دیگه کوتاه نمیام غزاله خانم
مطمئن باش سزای کارتو میبینی ! دستم رو محکم روی زنگ در گذاشتم ، قصد کوتاه اومدنم
نداشتم ، بالاخره غزاله رضایت داد و در رو باز کرد ، به محض دیدنم خواست در رو ببنده که با پام
مانعش شدم ؛ در رو با تمام قوا هول دادم و وارد خونه شدم ، غزاله از این حرکت ناگهانیم محکم با
دیوار برخورد کرد ، از فرصت استفاده کردم و گلوش رو محکم میان دستم گرفتم ، بابک سراسیمه
از اتاق بیرون اومده بود و سعی داشت دستام رو از گردن غزاله جدا کنه ، اما من خشمم به حدی
بود که هیچ نیرویی نمیتونست باهاش مقابله کنه ! با خشم و نفرت رو به غزاله ای که ، حالا به
سرفه افتاده بود عربده ای کشیدم
من : کثافت اشغال بگو ببینم چه بلایی سرم اوردی هااااان ؟ با کی هماهنگ شدی و اون موادهای
مزخرف رو تا خونه ام اوردی ؟
بابک : کامیار ولش کن بزار باهم صحبت کنیم الان خفه میشه لعنتی
با چشمای قرمز و پر از خشم بهش نگاه کردم و به طرفش حمله ور شدم ، اون که منتظر این
حرکت نبود با مشت من به زمین افتاد ! غزاله میون نفس نفس زدناش دادی از سر وحشت کشید
romangram.com | @romangram_com