#پرستار_عاشق_پارت_97

سامیار: دیروز چه اتفاقی افتاد ؟ چرا نسترن اینقدر ناراحته ؟ دیروز تو راه وقتی مامان و بابا از تو
حرف زدن ، گفت دیگه نمیخواد از تو چیزی بشنوه و دیگه رابطه ی شما تموم شده
سرم رو پایین انداختم ، نمیدونستم بهش چی بگم ! چی میتونستم بگم ؟ قطعا اگر بهش میگفتم
من باعث تصادف خواهرش شدم فسخ کردن ، شراکتش با من هیچ ، نمیزاشت سر به تنم باشه و
نیست و نابودم میکرد برای همین ، با شرمندگی گفتم
من : ببین داداش نسترن فقط سر لج افتاده قبول دارم منم اشتباه کردم اما خیلی دوسش دارم
بهت قول میدم که درست میشه ، اصلا من هر چه سریع تر خانواده ام رو برای خواستگاری
میفرستم و همه چی حل میشه حالا ببین !
سامیار فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد ، اما تو چشماش اثری از تردید و نگرانی رو میتونستم
بخونم .
"نسترن "
روی تختم ، کز کرده بودم و به کامیار فکر میکردم ، باورم نمیشد که اینقدر ، میتونه دو رو باشه !
دیگه به هیچ وجه نمیخواستم ببینمش ، غیر قابل هضم بود برام اینکه ، برای اولین بار عاشق بشم
اما سریع با شکست مواجه بشم ، مامان اینا خیلی سوال پیجم میکردن چون ، از اون روز کذایی
خیلی تو خودم بودم و از اتاق بیرون نمیرفتم ، با کسی صحبت نمیکردم ، همش به فکر فرو
میرفتم و حوصله نداشتم ؛ آهی از ته دل کشیدم و از اتاق بیرون رفتم ، مامان با دیدنم لبخندی از
ذوق زد و با لحنی خوشحال که انگار من رو بعد از چندسال دیده گفت
مامان : قربونت برم من بیا بشین پیش خودم ببینم !
لبخند تلخی زدم و کنارش نشستم ، هیچ کدوم صحبت نمیکردیم ، سامیار شرکت بود و بابا بیرون
، نیلوفر هم طبق معمول خواب ، فقط من بودم و همدم همیشگیم مامان ! حالا میتونستم سفره ی
دلم رو براش وا کنم ، اون شنونده ی خوبی بود و از بچگی هر دردی داشتم فقط به اون میگفتم ،
بازم مثل بچگیام با بغض و غم شروع کردم به گفتن ، از همه چی ، مثل وقت هایی که همکلاسی
هام اذیتم میکردن و یا نیلوفر عروسکم رو ازم میگرفت و من به مامان میگفتم که دعواش کنه ،
حالا هم انگار میخواستم کامیار رو دعوا کنه ، اونقدر گفتم و گفتم تا اینکه اشک هام من رو به
سکوت وادار کردن ؛ مامان هم داشت گریه میکرد برای دخترش ، برای دختری که عشق توی
قلبش، بیشتر از عقل و منطق بهش فرمان میداد و داشت نابودش میکرد . با گریه نوازشم کرد و با
لحن مادرانه و مهربونی رو بهم گفت

romangram.com | @romangram_com