#پرستار_عاشق_پارت_95

بستم و به خواب رفتم .
با صدای تلفنم که داشت خودشو تو جیبم میکشت ، بیدار شدم !این دیگه کی بود ؟ شماره
ناشناس بود ، با امید اینکه نسترن باشه با خوشحالی جواب دادم
_بله ؟
+سلام جناب مهندس
تعجب کردم ! پشت تلفن یه مرد ناشناس بود ، صدای کلفتش و لحن صحبتش ، از پشت تلفن هم
استرس و ترس رو به وجود انسان میاورد ، با تردید جواب دادم
_خودمم بفرمایید
+میبینم که مواد بهت ساخته صدات شاد و شنگول میاد حالا گوش بده ببین چی میگم
این چی داشت میگفت ؟ کی بود اصلا ؟ چه اتفاقی داشت برام می افتاد ؟ این بازی چی بود که
من توش داشتم قربانی میشدم ؟
+با توام جناب میشنوی ؟
برای اینکه بابا اینا چیزی نفهمن و بویی از قضیه نبرند ، با صدای لرزون از سر ناچار گفتم
_بفرمایید بله میشنوم اقای احمدی ؟
+خوبه خوشم اومد به کسی چیزی معلوم نمیکنی ، تو خونت یه امانتی گذاشتم که مطمئنم بهش
نیاز پیدا میکنی ، ازش خوب استفاده کن چون برای دوباره گرفتنش باید به من التماس کنی !
بعد از این حرفش به طرز ترسناکی خندید و بدون منتظر جواب من گوشی رو قطع کرد . از شدت
شوکی که ، از حرفای اون مرد بهم وارد شده بود ، همونجوری گوشی به دست به جاده زل زده
بودم که ، با صدای نگران مامان به خودم اومدم
مامان : چیشده کامیار جان چرا همینجوری ماتت برده ؟ اتفاقی افتاده ؟
من : نه مامان خوبم هیچ اتفاقی نیوفتاده فقط دوستم داشت صحبت میکرد که قطع شد احتمالا
انتن نمیده جاده به اون داشتم فکر میکردم
مامان : اره پسرم تو جاده انتن نیس که کم مونده برسیم اونوقت دوباره زنگ میزنی
به دنبال حرف مامان ، کوروش با خوشحالی بهم گفت
کوروش : داداش من امشب میرم خونه مامان ، تو مریضی استراحت کن حالا که بهتر شدم چیزیم
نمیشه ، به دکترم خودم میگم بیاد اونجا اما تو به زنداداش بگو فردا نیاد ، بمونه خونه اونم
استراحت کنه درست هم نیس من دیگه به زنداداش اینده ام زحمت بدم !

romangram.com | @romangram_com