#پرستار_عاشق_پارت_94

بابا : سلام پسرم حالت چطوره؟
من : خوبم بابا جان من چطوری اومدم اینجا ؟
بابا :صبح همه اماده بودیم که برگردیم اما تو نبودی منتظر بودیم که بیای اما وقتی نیومدی نگران
شدیم و دنبالت گشتیم وقتی هم که تو ساحل پیدات کردم تب داشتی و بی هوش بودی منم
اوردمت اینجا
من : آهان ممنون
بابا : نمیخوای بگی چیشده ؟
همه چی رو بهش تعریف کردم به غیر از اون شخص که چیزی بهم تزریق کرد ، بابا با شنیدن
حرفام سری تکون داد و گفت
بابا : خیلی اشتباه کردی بابا جان باید از اول به نسترن همه چی رو میگفتی نباید مخفی میکردی
داشتیم با بابا صحبت میکردیم که ، دکتری وارد اتاق شد ؛ بهش میخورد 50ساله باشه ، ریش
پروفسوری جوگندمی داشت و یه عینک هم به چشم داشت ، با لبخند رو به بابا گفت
دکتر: اقای محترم میشه خواهش کنم من رو با پسرتون تنها بزارید ؟
بابا : البته اقای دکتر چشم !
دکتر تشکری کرد و بعد از بیرون رفتن بابا ، کاغذی رو جلو روم قرار داد و با تاسف گفت
دکتر : پسرم چرا این کار رو باخودت میکنی ؟
من : چه کاری اقای دکتر ؟
دکتر: چرا به خودت مواد مخدر تزریق میکنی ؟
من : کی چنین حرفی زده دکتر؟ من همچین کاری نکردم
دکتر: اما این ازمایش خلاف گفته ی شمارو ثابت میکنه بهت توصیه میکنم به یه کمپ بری
با ناباوری به دکتر زل زده بودم ، خدایا این دیگه چی بود ؟ دیشب چه بلایی سرم اورده بودن ؟ ......
از دکتر خواستم چیزی به بابا نگه ، تا ببینیم چه غلطی میتونم بکنم ! وقتی به ویلا رسیدیم مامان
با نگرانی به سمتم اومد و بغلم کرد ، بعدش کتایون با محبتی خواهرانه بغلم کرد ، اما کوروش
میدونست که بادمجون بم آفت نداره ، بس خیلی محکم چند بار به شونم زد و کنار کشید ؛ فقط
چشمم دنبال یه نفر میگشت اما نبود ! از مامان فهمیدم که برگشتن به تبریز ، چمدون خودم رو
هم گذاشتم تو صندوق عقب ماشین و سوار شدم ، حوصله ی رانندگی نداشتم نمیدونم چرا، اما
بیش از حد خسته بودم و خوابم میومد ، بابا پشت فرمون نشست و من با خیالت راحت چشام رو

romangram.com | @romangram_com