#پرستار_عاشق_پارت_93
همزمان با اشکای من ، آسمون هم با صدای دلخراشی شروع به باریدن کرد ، نسترن با نفرت بهم
زل زده بود
نسترن: ازت متنفرم ... متنفررررررم میفهمی تو یه دروغگویی لعنتی ، زندگی رو خراب کردی من
بخاطر تو از همه چی گذشتم اما تو.... حالا دیگه به جای عشق تو قلبم نفرت هس ازت متنفرم
کامیار دویران لعنت به روزی که دیدمت دیگه اسم منو نیار بروووو از زندگیم بیرون بروووو
و به سرعت رفت ، با ناراحتی رفتنش رو تماشا کردم ، راست میگفت من یه دروغگوی ترسو بودم ،
حالا دیگه برای اون هیچ ارزشی نداشتم ، من لایقش نبودم .روی زمین نشستم و گذاشتم اشکای
اسمون خیسم کنه ، همونطور که اشکای خودم گونه هام رو خیس میکرد! من از نسترن معنای
واقعی عشق رو یادگرفته بودم، حالا دیگه زندگی بدون اون چه معنی داشت ؟ نمیتونستم ازش
بگذرم اما اونقدر در نظرش بد بودم که هیچوقت نمیخواست منو ببخشه . نمیدونم چندساعت بود
که داشتم زیر بارون گریه میکردم اما ، از سرمای شدید تب داشتم و این تب داشت بی هوشم
میکرد ، بدنم داغ بود و چشام از شدت مریضی داشت بسته میشد ، سرم گیج میرفت و حالت تهوع
بهم دست میداد ، کم کم دیگه بیناییم و شنواییم ضعیف شدن و همه چی برام نامفهموم بود !
قبل از بی هوش شدن سوزش دستم رو احساس کردم ، سرم رو که بلند کردم، قیافه ی شخصی
رو دیدم که مطمئن بودم دختره اما نمیدونستم کیه ، اون شخص داشت سُرنگی رو تو دستم فرو
میکرد و من نمیتونستم مقاومتی نشون بدم ، کم کم بی حال شدم و چشام سیاهی رفت و دیگه
متوجه هیچی نشدم .
با سستی چشام رو باز کردم ، اینجا کجا بود دیگه ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ روی تخت سفید رنگی
خوابیده بودم و سرم به شدت درد میکرد ، با یاداوری دیشب و حرفایی که نسترن بهم زد اون
دختری که یه چیزی بهم تزریق کرد از جام بلند شدم که ، سوزش دستم مانع شد! صدای
پرستاری توجه ام رو جلب کرد
پرستار : آقا لطفا بخوابید سرومتون هنوز تموم نشده
من : خانم ببخشید من رو کی به اینجا آورد ؟
پرستار : یه آقایی الانم بیرون منتظرن
من : ممنون ساعت چنده خانم ؟
پرستار: ساعت 4ظهر
چشام از تعجب چهارتا شد ، پرستار بیرون رفت و پشت سرش بابا وارد اتاقم شد
romangram.com | @romangram_com