#پرستار_عاشق_پارت_91
کشیدن و دست زدن ، کوروش و کتایون با خنده فریاد میزدن
_مبارکه .... مبارکه !
همه از این خبر خیلی خوشحال بودن و حتی مامان و بابا خوب باهاش کنار اومده بودن ، همه
داشتن کیک میخوردن و منم گوشه ای ایستاده بودم که ، غزاله کنارم ایستاد و با لبخند مسخره
ای گفت
غزاله : خیلی خوشحالی نه فکر میکنی کامیار واقعا عاشقته ؟ دلم برات خیلی میسوزه
من : چه چرت و پرتی باز داری میگی ؟ هرچی هم بگی نمیتونی حالم رو بد کنی چون بهترین
روز زندگیمه
غزاله : هیچ با خودت فکر کردی چرا کامیار تورو به خونش برد ؟
من : خب معلومه برای اینکه به کوروش کمک کنم
خنده ی شیطانی کرد و ادامه داد
_بیچاره تو خیلی ساده ای به دروغ های کامیار باور کردی
من : کامیار دروغگو نیس این تویی که خیانتکار و دروغگویی !
داشتم از کنارش رد میشدم ، ولی با حرفی که شنید سرجام میخکوب شدم
غزاله : هیچ به روز تصادفت فکر نکردی نه ؟ اهان یادم رفته بود تو فراموشی گرفتی ، بزار من یادت
بیارم روز تصادفت کوروش حالش بد میشه و کامیار از این بابت تورو مقصر میبینه و به اقای رحیم
پور میگه که اگه اخراجت نکنه شکایت میکنه و بیمارستان رو میبندن ، تورو هم اقای رحیم پور با
اینکه بی گناهی اما بخاطر حرف کامیار اخراج میکنه
فکر میکنی کامیار چرا تورو اورد خونش ؟ فقط برای اینکه عذاب وجدان داشت بخاطر کارش و
خواست تلافی کنه
دنیا دور سرم میچرخید ، حرفای غزاله همش توی گوشم میپیچید و هر لحظه بیشتر میشکستم !
من : دروغ میگی کامیار هیچوقت اینکارو نمیکنه
غزاله : تو یادت نمیاد اما من از خاله افسانه شنیدم میتونی از خود کامیار بپرسی هرچند نمیدونم
راستشو بگه یا نه !
و رفت ... خدایا این دیگه چه امتحانیه ؟ تازه داشتم به کامیار اعتماد میکردم ، حالا اگه حرفای
غزاله راست باشه چی ؟ قطره اشکی از چشمم چکید ، پشت سر اون یکی دیگه .... یکی دیگه و
هزاران اشک دیگه که به سرعت از چشمم پایین میریختن ! اشکام رو پس زدم و به کنار کامیار
romangram.com | @romangram_com