#پرستار_عاشق_پارت_89

دیگه عصبیم کرد و منم با فریاد رو بهش گفتم
من : زهرمار ببند دهنتو
رسما دیگه خفه شد و منم نسترن رو به اتاقش بردم .
بعد از شام به نسترن سر زدم و دیدم که خوابه ، منم به اتاق مشترکم با کوروش و سامیار رفتم و با
فکر تولد نسترن به خواب رفتم .
صبح زودتر از همه بیدار شدم و از ویلا بیرون رفتم ، باید تدارکات رو قبل از شروع سوپرایزم یک
بار دیگه از زیر نظر میگذروندم ؛ سوار ماشین شدم و به اون قسمت جنگل که ، تزیینش کرده
بودم رفتم ، تو جنگل کلبه ای برای خودم ساخته بودم و حالا میخواستم اونجا تولد نسترن رو
جشن بگیرم ! همه چیز عالی بود ، فقط باید منتظر شب میبودم تا ، باز دوباره عشقم رو به نسترن
ثابت کنم .
سر میز صبحانه نشسته بودیم که ، دیگه نتونستم صبرکنم و رو به همه گفتم
من : شب میخوام همتون رو یه جای خوب ببرم لطفا اعتراض نکنید که قبول نمیکنم
همه قبول کردن ، لبخندی از رضایت زدم که از چشم نسترن دور نموند ! با شک بهم نگاه کرد و
دوتای ابروشو به معنی چه خبره بالا انداخت ، که گفتم :_ بماند !
بعد از صبحونه جلوی تلویزیون نشسته بودم که ، سامیار با خنده کنارم نشست و نگاه شیطونی
بهم کرد
سامیار: وای به حالت اگه ابجیم یه درصد ازت ناراحت شه
چشام از تعجب گرد شد و سوالی نگاهش کردم ، که خنده بلندی سر داد و ادامه داد
سامیار: علاقه ات به ابجیم خیلی تابلو هستش داداش نمیخواد نقش بازی کنی چشمات همه جی
رو لو میده
من : بس فهمیدی که چطوری به خواهرت دل بستم ؟ فهمیدی چقدر دوسش دارم ؟
سامیار: فهمیدم داداش فهمیدم
من: یعنی نمیخوای الان عصبی یا غیرتی بشی؟
سامیار: نه برادر من چرا عصبی اتفاقا خوشحالم کی بهتر از تو برای خواهرم فقط مواظبش باش که
اگه بفهمم اذیتش کردی میکشمت !
با خوشحالی تک خنده ای کردم و مردانه بغلش کردم و با لحن بامزه ای گفتم
من : بهت قول میدم دادا (داداش) نمیزارم اب تو دلش تکون بخوره خیالت تخت

romangram.com | @romangram_com