#پرستار_عاشق_پارت_88
من : یعنی اینجا یه روزی با غزاله اومدی ؟
کامیار: آره اما فکر نمیکردم قراره باز هم به اینجا بیام چون بعد غزاله دور همه چیو خط کشیدم تا
اینکه تو اومدی
لبخندی عاشقانه تحویلش دادم که ، همون لحظه تلفنش زنگ زد، بر خرمگس معرکه لعنت !
کامیار: بله مامان ؟
_ .....باشه اومدیم خداحافظ
تلفن رو قطع کرد و رو بهم گفت
کامیار: میگه بابا اینا وسایل شام خریدن گفت برگردیم خونه و کمکشون کنیم
من : باشه
"کامیار "
چند دقیقه ای از به ویلا برگشتنمون میگذشت ، قدم زدن با نسترن حالم رو خوب کرده بود ، فردا
تولد نسترن بود و من قصد داشتم فردا شب ، تمام عشقم رو بهش ثابت کنم و به همه بفهمونم که
چقدر دوسش دارم ! از این فکر لبخندی رو لبام اومد که ، از چشم غزاله دور نموند و سریع گفت
غزاله : چیه کامیار نصفه شبی چی به سرت زده که میخندی ؟
من : بماند !
همون لحظه صدای نسترن از اشپزخونه اومد
_شام حاضره
همگی سر میز نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن ، وسطای غذا بود که نسترن از سر میز بلند
شد و به سمت اشپزخونه رفت ؛ اما هنوز چند قدم نرفته بود که ، به زمین افتاد! بانگرانی به
سمتش رفتم و کمکش کردم بلند شه ، غزاله با صدای بلند میخندید و روی اعصاب من راه میرفت
، همه دورمون جمع شده بودن و حال نسترن رو میپرسیدن اما نسترن فقط اشک میریخت ، با
نگرانی ازش پرسیدم
من : حالت خوبه چیزیت که نشد ؟
نسترن: نه فقط پام درد میکنه
کوروش : بهتره بره اتاق و استراحت کنه
سری تکون دادم و از سامیار خواستم که ، کمک کنه تا باهم به اتاق ببریمش ، من از ی دست
نسترن و سامیار هم از دست دیگه اش چسبید و کمکش کرد که بلند بشه ، غزاله با خنده هاش
romangram.com | @romangram_com