#پرستار_عاشق_پارت_87
سری تکون داد و باهام راه افتاد ، جلوی در به صحنه ی رو به روم مثل گیجا زل زده بودم !
نمیتونستم به این صحنه باورکنم ، یعنی پررویی تا این حد ، بی انصافی تا این حد ؟ کامیار
درحالی که چشاش قرمز شده بود و از خشم تند تند نفس میکشید ، با عصبانیت عجیبی وارد ویلا
شد که ، ترس وجودم رو گرفت ، هر آن منتظر یه دعوای شدید بودم اما کامیار ، با آرامش
ساختگی داشت به غزاله و بابک نگاه میکرد ؛ هنوز هم جای سوال بود برام که این دوتا اینجا
چیکار میکردن ؟ انگار کامیار ذهنم رو خوند چون سریع رو به هردوشون گفت
کامیار: شما اینجا چیکار میکنید ؟
غزاله : یادت رفته اینجا ویلای هردومونه ما روزامو اینجا گذروندیم بس اینجا منم حقی دارم !
بابک با شرمندگی و ناراحتی سرشو پایین انداخت ، کامیار با حرص سری تکون داد و جوابی بهش
نداد !
غلط نکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی این غزاله و بابک بود ، چون غزاله بدون توجه به متاهل
بودنش داشت ، با کامیار از گذشتش حرف میزد و بابک هیچ عکس العمل خاصی نشون نمیداد ؛ ساعت از رسیدنمون میگذشت اما ، جو خیلی سنگین بود ! بابا و عمو رضا و سامیار رفته بودن
برای شام وسایل بخرن و بقیه هم تو ویلا داشتیم مگس میپروندیم ، کلافه از بیکاری دم گوش
کامیار زمزمه کردم
من : میخوای بریم قدم بزنیم ؟
کامیار : بریم که دارم دیوونه میشم اینجا
از جام بلند شدم که ، کامیار خیلی نامحسوس دستم رو گرفت و بلند شد اما ، این از چشم هیچ
کس دور نموند ! نگاه های همه رو دستای ما قفل شد ، مامان و نیلو با دهن باز بهم زل زده بودن ،
افسانه خانم ، کتایون و کوروش با نگاهی پرمعنا اما خوشحال و اما بابک و غزاله ، به طرز عجیبی
نگاهشون روی دستان ما گره خورده بود ، تو نگاه هردو یه چیز مشترک بود پشیمونی ! با کامیار از
ویلا خارج شدیم و به سمت دریا رفتیم .
بدون هیچ حرفی دست در دست هم ، روی ماسه های نرم دریا پا میگذاشتیم ، کنار کامیار آرامش
عجیبی داشتم انگار که هیچ کس نمیتونه ناراحتم کنه ، هرکدوم تو فکرای مختلف بودیم اما یه
چیزمون یکی بود ، قلب هردومون یه حرف مشترک میزد ، عشق ! سکوت رو شکستم و رو بهش
گفتم
من : به چی فکر میکنی ؟
کامیار : به بدبختیام ، به پررویی غزاله ، به بابک ، به خاطرات لعنتی
romangram.com | @romangram_com