#پرستار_عاشق_پارت_86
نسترن: گفتم که باورت ندارم اونقدر با احساساتم بازی کردی که دیگه نمیدونم به کدوم حرفات
باور کنم
و بدون اینکه اجازه ی جوابی بهم بده رفت ، با ناراحتی از خونه خارج شدم ! بهت قول میدم
نسترن عشقم رو بهت ثابت میکنم .
(1ماه بعد) " نسترن "
حال کوروش رو به بهبودی بود و به درخواست خودش امروز میخواستیم واسه ی دو روز بریم
شمال ، مامان اینام قرار بود با افسانه خانم اینا بیان و همگی باهم به ویلای کامیار بریم ؛ حسم
نسبت به کامیار حالا دیگه قوی تر از قبل بود و داشتم به عشق اون هم نسبت به خودم باور
میکردم ، کم کم داشتم یقین میاوردم که کامیار اون عکس رو تو کیفم نذاشته ، اما هنوز هم
حقیقت ثابت نشده بود ! با صدای مامان زیپ چمدونم رو کشیدم و راه افتادم .
تقریبا یک ساعتی بود که تو راه بودیم ، از کامیار خبر نداشتم چون تو ماشین خودشون بود ، دلم
به شغل قبلیم خیلی تنگ شده بود و دلم میخواست به بیمارستان برم تا همکارامو ببینم اما وقت
نمیشد ؛ حالا که کوروش خوب میشد دیگه نیازی به بیشتر موندن من نبود اما مگه دل ، گوش
میکرد به این حرفا ! از طرفی نمیتونستم از کامیار دور باشم و از طرفی هم چون از عشقش مطمئن
نبودم دوست داشتم برم ، تو همین فکرا بودم که ، خواب مهمون چشام شد و دیگه چیزی
نفهمیدم .
با تکون های دستی چشام رو باز کردم ، نیلو با دیدن چشای بازم ، نیششو یه متر وا کرد
نیلوفر: پاشو تنبل رسیدیم
من : تنبل خودتی باشه پیاده شو وسایلا رو بردار تا بیام
نیلوفر: نه بابا نوکر بابات غلام سیاه خودت زحمت بکش
با خنده از ماشین پیاده شدم و از صندوق عقب چمدون رو بیرون اوردم ، داشتم وارد ویلا میشدم
که ماشینی توجه ام رو جلب کرد ! لابد برای همسایه ها بود اما چرا جلو در ویلای کامیار پارک
شده بود خدا میدونه ؛ از پشت کامیار رو دیدم که بهم نزدیک شد
کامیار: سلام خانمی
من : سلام خوبی
کامیار: مرسی توخوبی
من : مرسی بیا بریم تو سرده
romangram.com | @romangram_com