#پرستار_عاشق_پارت_85

تقلا کرد که دستشو بیرون بکشه اما، فشار دستم رو محکم تر کردم ، با حرص اشکاشو پاک کرد و
آرایشش رو تجدید کرد .
داشتیم به سمت مامان اینا میرفتیم که متوجه پیرهن خونیم شدم ، با عجله به نسترن گفتم
من : لباسم خونیه اگه بریم داخل همه فکر میکنن چی شده تو برو کادو رو بده ، اماده شو و بیا
بریم
بدو بدو داخل باغ شد و من با عشق تماشاش کردم ، لبخندی از یاد آوری حرفاش رو لبام نشست !
در جـــدال عــقـل و عــشــــق
عــقـل را بــــه ظــــاهـــر پــــیــــروز کـــــردم
بــا ایـــن تــــظــــاهــــر مـــن در وجــــودم
عـــــشـــــق را بـــه صـــــد بــــار زنــــده کـــــردم
در راه ایـن عـــشـــق مـن ســـر ســــــپـــــردم
عـــقــل را بـه عـــشــقـم تــقـدیــم کـــــردم
شـــوریـدگــی را احــســاس کـــردم
مــــن عــــــشــــــق را پــــــیـــــروز کـــــــردم
یک ساعت بعد … نسترن رو جلوی در خونشون پیاده کردم که با لجبازی بدون خداحافظی ازم
رفت ، خندیدم و با فکری پر مشغله به خونم رفتم .
زندگی اونقدر عجیب و غیر قابل پیش بینی هستش که ، تو اوج ناراحتی یه دفعه تمام خوشی های
دنیا رو بهت نشون میده .
شب کوروش رو مامان اینا اورده بودن خونه و من متوجه اومدنشون نشده بودم ؛ از فکر بیرون
اومدم و از اتاق خارج شدم ، باید به شرکت میرفتم و به سامیار کمک میکردم حالا که بابک هم
چند روز نبود ، آره بابک رو اخراج نکرده بودم چون من مثل اون نامرد نبودم ! دیگه برام مهم نبود
که بخوام اخراجش کنم .
کشفام رو پام کردم ، دستم رو بردم تا درو باز کنم که ، در با کلید از اونور باز شد و قیافه ی بی
حوصله ی نسترن نمایان شد
من : سلام خوشگلم
نسترن: سلام اقای دویران
من : نکن اینجوری به خدا اون عکس رو من نذاشتم تو کیفت بخدا غزاله برای من دیگه تموم شده

romangram.com | @romangram_com