#پرستار_عاشق_پارت_82
کامیار با ارامش و خوشحالی مصنوعی رو به بابک و غزاله تبریک گفت
کامیار: تبریک میگم بابک جان یه روزی فکرشم نمیکردم عروسی بهترین دوستم با دخترخالم
یکی شه
این طعنه باعث شد بابک با خجالت سرشو پایین بندازه و اروم تشکر کنه! اما غزاله ، با پررویی
گفت
غزاله : قسمتمون همین بوده دل که حرف سرش نمیشه
کامیار خواست جوابی بده که یه دفعه ، آهنگ لاتین عاشقانه پخش شد و همه ریختن وسط !
کامیار نگاهی بهم کرد و دستم رو کشید ، مانتو و شالم رو در اوردم و باهاش به وسط جمعیت
رفتم ؛ چشماشو تو چشام دوخت ، یه دستشو دور کمرم حلقه کرد و یه دست دیگه اش رو توی
دستم قفل کرد ، منم دستام رو اروم روی شونش گذاشتم با عشق تو رقص همراهیش کردم !
خوب میتونستم قیافه ی غزاله رو تو اون لحظه تصور کنم ، اما هیچ چیز نمیتونست حالم رو خراب
کنه ، چقدر خوب بود که داشتم با مردی که عاشقش بودم میرقصیدم .
کامیار با ارامش و لبخند نگاهم میکرد و من انگار روی ابرها بودم،قدمای مردونه برمیداشتم و من
هم باهاش همراهی میکردم ، انگار که اون معلم من بود و من خودم رو دستش سپرده بودم تا
درس عاشقی رو یادم بده ، این مرد چقدر معلم خوبی بود که تونسته بود تمام قلبم و عقلم رو
تصاحب کنه ؛ نگاهم رو نمیتونستم از چشمای قشنگش بردارم ! زمان رو کنارش فراموش کرده
بودم و انگار فقط من بودم و خودش ،
کامیار: میخوام یه چیزی بهت بگم نسترن
من : چی؟
کامیار : نسترن من ...
من : تو چی کامیار بگو
کامیار: من .... من عا
داشت ادامه میداد اما ، اهنگ لعنتی تموم شد و نذاشت حرفش رو بزنه
کامیار: هیچی مهم نیس عزیزم بیا بریم بشینیم
بدون حرفی ، باهم سر میزی نشستیم که اهنگ بهنام صفوی به نام آرامش پخش شد ! همه ی
مهمونا نشستن و غزاله و بابک اومدن وسط تا برقص ، به کامیار نگاه کردم ، خیانت عشقش و
دوستش ، خونه ی غم رو تو چشماش باز کرده بود ، با حرص از سر میز بلند شد و به بیرون رفت ؛
romangram.com | @romangram_com