#پرستار_عاشق_پارت_81
میشی !
میون گریه خندم گرفت و سریع اشکامو پاک کردم ، کامیار با دیدن این کارم زد زیر خنده و به
رانندگیش ادامه داد .
ماشین رو جلوی در ورودی باغ پارک کردیم و پیاده شدیم ، دست تو دست هم وارد باغ شدیم ،
کامیار عمدا کمی وقت تلف کرد تا غزاله اینا بیان و بعدش ما بریم تا ، اون باهم بودنمون رو ببینه ؛
یه باغ خیلی بزرگ بود و با کلی میز و صندلی و چراغ و تزیینات خوشگل ، پر از پسر و دختر که
هرکدوم بدون خجالت وسط میرقصیدن ، بعضیا با تعجب و بعضیا با حسرت نگاهم میکردن ! با
پوزخند و غرور ، دست کامیار رو محکم تر گرفتم و از بینشون رد شدیم ؛ جلوتر که رفتیم غزاله و
بابک تو مبلی بزرگ و شیک نشسته بودن ! کامیار با دیدنشون اخمی کرد و دستم رو فشار داد ،
اروم دم گوشش گفتم
من : اروم باش خودتو عادی نشون بده تا بسوزن
کامیار: دلم میخواد بابک رو تا حد مرگ بزنم اما فقط بخاطر تو ارامشم رو حفظ کردم
با لبخند به سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم ، خانواده کامیار همگی ( از پدربزرگ بگیر تا پدر و
مادر خود کامیار) ایستاده بودن کنار غزاله و داشتن عکس مینداختن ، کوروش زودتر از همه
متوجه ما شد و با صدای بلند گفت : داداش و زنداداش اومدن !
غزاله و بابک که تازه متوجه ما شدن ، با تعجب بهمون نگاه میکردن ! تو چشمای غزاله میتونستم
حسودی و حسرت رو بخونم و اما بابک تونگاهش شرمندگی و کلافگی موج میزد ، شرمندگی برای
خیانتی که به دوست چندین سالش کرده بود و کلافگی بخاطر جدال دلش که، بین دوستش و
عشقش رخ داده بود! با حرف کوروش ، همه ی فامیلای کامیار با نگاهی گنگ و حیران به ما نگاه
میکردن ، افسانه خانم به خودش اومد و با تردید بهمون سلام کرد ! ظاهرا از هیچ چیز خبر نداشت
، اما کتایون که دیروز و امروز که ما به خرید و ارایشگاه رفتیم پیش کوروش مونده و از همه چی با
خبر بود ؛ با خنده به سمتم اومد و بغلم کرد
کتایون : سلام بر زنداداش اینده و داداش گرامی
من : سلام عزیزم
کامیار: علیک سلام یا اُختی !
هممون به طرز حرف زدن کامیار خندیدیم ، یکی یکی با فامیلای کامیار اشناشدم و باهم به غزاله
اینا نزدیک شدیم .
romangram.com | @romangram_com