#پرستار_عاشق_پارت_80

کامیار با نگاه خاصی بهم زل زده بود ، وقتی بهش نزدیک شدم لبخندی زد
کامیار: خیلی خوشگل شدی !
من : مرسی لطف داری
کامیار: لطف نیس واقعیته پرنسس
لبخندی زدم که ، دستمو گرفت و من رو با خودش به ماشین برد ، حین رانندگی سکوت بینمون
حکمفرمایی میکرد که کامیار رو بهم گفت
کامیار: نسترن میدونم از غزاله خوشت نمیاد، راستش خودمم ازش متنفرم اما ، باید روشو کم
کنم ، بس خواهش میکنم بخاطر من طوری رفتار کن که عاشقمی
با ناراحتی زمزمه کردم : من واقعا عاشقتم ای کاش بفهمی
کامیار: چیزی گفتی ؟
من : نه نه باشه همونطور که میخوای رفتار میکنم
دیگه حرفی بینمون زده نشد ، چیزی به رسیدنمون نمونده بود که ماشین به طرز وحشتناکی ترمز
کرد ؛ با ترس به کامیار زل زدم که با چیزی که دیدم داد زدم !
از دماغ کامیار اروم اروم داشت خون میومد ، کامیار با صدای فریادم دستمال کاغذی رو روی
دماغش فشار داد
کامیار : نترس چیزی نیس الان بند میاد عزیزم اروم باش
من : کامیار سرتو بگیر بالا بزار بند بیاد
با بغض بهش زل زده بودم که یه دفعه ، دستمال هارو انداخت بیرون و خواست ماشین رو روشن
کنه که گفتم
من : کامیار چرا اینجوری شدی ؟
کامیار: نمیدونم
من : فکر کنم بخاطر ناراحتی و عصبی بودنته خواهش میکنم یه بار دکتر برو
کامیار: نسترن ازت خواهش میکنم امشب از دکتر و درد و غم صحبت نکنیم بیخیال اینا بشو یه
خون دماغ سادس بزار از کنار تو بودن لذت ببرم
بغضم شکست ، بدم شکست ! دلم نمیخواست تو این شرایط ببینمش .
کامیار : عه عه نسترن خانمی قرار نبود گریه کنیا ،تو باید امشب شاد باشی تا منم شاد باشم ، پاک
کن اشکاتو پاک کن ببینم زود ارایشت بهم میریزه ها اونوقت مجبورم برگردم چون خیلی زشت

romangram.com | @romangram_com