#پرستار_عاشق_پارت_79

باشه و احساس شکست نکنه .دیگه رسیده بودیم بی توجه به کامیار خواستم در ماشین رو باز کنم
که ، دستمو گرفت و نذاشت ! به سمتش برگشتم و سوالی نگاهش کردم
کامیار: چرا گریه میکنی ؟
من : به تو مربوط نیس !
فهمید که ، عصبیم و چیزی نگفت و منم از ماشین پیاده شدم ، لباسم رو از ماشین برداشتم و
بدون حرفی در ماشین رو بهم کوبیدم ! اشکامو پاک کردم و با کلید در خونه رو باز کردم
من : سلااااام
نیلوفر: علیک
بابا : خوش اومدی عزیزم
مامان : بیا شام بخور دخترم
سامیار : چطور بود خرید پرنسس ؟
من : بابا اگه میدونستم اینقدر استقبال خوبی خواهم داشت زودتر میومدم شام نمیخورم مامان
جان خسته ام و خرید هم خوووب بود داداشی
با یه شب بخیر به اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباسام ، روی تخت خوابم دراز کشیدم و به کامیار
فکر کردم ، به حرفاش و رفتاراش ، قیافه ی قشنگش ، غیرتی شدناش ، اینا همه من رو بیشتر
عاشقش میکرد اما اون متوجه این نبود ؛ نمیدونم ساعت چند بود اما اونقدر خسته بودم که به
امید فردای بهتر و شروع بازی عاشقانه من و کامیار به خواب رفتم .
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم ، ساعت 10صبح بود و من یک ساعت وقت داشتم تا اماده
بشم و به ارایشگاه برم ، از جام بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم به پایین رفتم تا صبحونه
بخورم .
_خیلی خوشگل شدی خانم !
با صدای ارایشگر به خودم اومدم ، تو آیینه به خودم خیره شدم ، این من بودم ؟ چقدر خوب شده
بودم ! خط چشمی که چشامو کشیده کرده بود و رژ کالباسی که ، لبامو خوش فرم تر کرده بود ،
سایه ی کمرنگ مایل به قهوه ای و در آخر موهام که شینیون شده بود ؛ خداییش عالی شده بودم
! با تشکر از ارایشگاه از جام بلند شدم ، کامیار جلوی در بود و بی صبرانه منتظرم بود ، پول
آرایشگاه رو حساب کردم ، مانتوم رو از روی لباس مجلسیم پوشیدم و با بستن شالم ، از ارایشگاه
خارج شدم .

romangram.com | @romangram_com