#پرستار_عاشق_پارت_78

به سمت فروشنده رفت و کیف پولش رو در اورد، تا پول لباس رو حساب کنه که دستم رو ، روی
دستش گذاشتم و مانع شدم
من : نه کامیار من خودم .....
کامیار: حرف نباشه نسترن
اونقدر با قاطعیت گفت که دیگه حرفی نزدم ، هومن با تعجب به ما خیره شده بود
کامیار پول لباس رو حساب کرد و از مغازه خارج شد ، منم خواستم بیشتر اذیتش کنم برای همین
با صدای بلندی گفتم
من : خداحافظ اقا هومن به امید دیدار
هومن : خداحافظ نسترن خانم
آی کلک افرین اسمم رو گفت و بدتر کامیار رو عصبی کرد ؛ با کامیار سوار ماشین شدم تو راه ،
سکوت عجیبی بینمون بود ، به نظرم کامیار خیلی تو خودش بود و قیافه گرفته بود؛ سکوت رو
شکستم و گفتم
من : چیزی شده کامیار ؟ چرا ساکتی ؟
که با صدای بلندی سرم عربده کشید !
کامیار: اون مرتیکه کی بود که اینقدر باهاش خوش بودی هاااان ؟
رنگ از رخم پرید ، دستام یخ کرده بود و قلبم تند تند میزد اما از رو نرفتم و مثل خودش فریاد
زدم
من: به تو چه ؟ به تو مربوط نیس کی بود
کامیار: راست میگی فراموش کردم که تو عادت داری هی بخوری به یکی و بری تو بغلش نه !؟
من : نه خیر جنابعالی به خودت باید نگاه کنی که با پررویی اوردی عکس عشق بازیای خودتو اون
غزاله ی دهاتی رو انداختی تو کیف من که چی بشه هااااان ؟
کامیار: چه عکسی چی داری میگی ؟
من : خودتو به کوچه علی چپ نزن که خوب میدونی چه عکسی فکر میکنی من گوشام درازه ؟
با عصبانیت ماشین رو روشن کرد و چیزی نگفت ، منم دلخور ازش و عصبی از توهینی که شنیدم
شروع به اشک ریختن کردم! اون با عصبانیت و سرعت رانندگی میکرد و من ناراحت از بی ارزش
بودنم در چشم مردی که عاشقش بودم اشک میریختم ، اونقدر براش بی اهمیت بودم که از من
فقط برای عصبی کردن غزاله استفاده میکرد ، اما من راضی بودم به این که اون فقط خوشحال

romangram.com | @romangram_com