#پرستار_عاشق_پارت_77

من : باز هم عذر میخوام
_خواهش میکنم ظاهرا میخواستین از این مغازه خرید کنید؟
و به همون مغازه ای که اون لباس تو ویترینش بود اشاره کرد
من : ب ....
حرفم تموم نشده بود که ، کامیار فشار بدی به دستم اورد و به جای من جواب داد
کامیار: بله چطور ؟
_هیچی اقا فقط میخواستم بگم که پسرعموی من فروشنده اینجاست
من : چه عالی بیا بریم تو کامیار
کامیار بدجوری بهم نگاه کرد که یعنی حسابتو میرسم و با من وارد مغازه شد ، پسره هم پشت
سرما وارد شد و سلام گرمی با پسرعموش کرد
_سلام پسرعموی عزیز
فروشنده: به سلام هومن اقا چطوری ؟
بعد از تعارف های الکی این دو پسرعموی عزیز ، وقت کردم صحبت کنم
من : ببخشید آقا میشه اون لباس مجلسی سیاه که تو ویترین هست رو لطف کنید بیارید
فروشنده لباس رو بهم داد و من وارد اتاق پرو شدم ؛ چند دقیقه ی دیگه صدای خسته ی کامیار
رو شنیدم
کامیار: نسترن ؟
من : جان ؟
شنگول از صمیمی جواب دادنم گفت
کامیار : تموم نشد ؟
همون لحظه از اتاق بیرون اومدم که کامیار ، یه تای ابروشو بالا انداخت و با شک گفت
کامیار: تنت شد ؟
من : اره همین خوبه
کامیار: اونوقت چرا نذاشتی من ببینم ؟
من : قرار نیست تو ببینی
کامیار: بالاخره که فردا میخوام ببینم
من : فردا جای خود دارد !

romangram.com | @romangram_com