#پرستار_عاشق_پارت_76
کردم و نمیدوستم قراره چی بشه اما از طرفی هم قند تو دلم آب میشد، که قرار بود به عنوان
عشق کامیار به اون عروسی برم ؛ مانتوی کرمی رنگی با شلوار سیاه تنم کردم و بعد از بستن
روسریم به پایین رفتم ، با مامان خداحافظی کردم و سریع کفشامو پوشیدم ، کامیار با دیدنم از
ماشین پیاده و با نیش باز به سمتم اومد
کامیار: سلام بانوی کوچک
من : سلام پدربزرگ !
زد زیر خنده که با چشم غره ی من ساکت شد و در ماشین رو برام باز کرد
کامیار: بفرمایید
من : ممنونم
اونم بعد از من سوار شد و به سمت بازار حرکت کرد ، تو راه هیچ حرفی بینمون زده نمیشد و فقط
سکوت بود ؛ بالاخره به مقصد رسیدیم و باهم به سمت پاساژی حرکت کردیم ، ساعت ها بود که
داشتیم میگشتیم اما لباسی که به دلم بشینه نبود همه یا خیلی کوتاه بودن یا خیلی باز ! همونجور
داشتم به ویترینا نگاه میکردم که لباسی بدجوری چشمم رو گرفت ، با عشق به لباس رو به روم
زل زده بودم و عقب عقب میرفتم تا بهتر براندازش کنم که ، محکم با کسی برخورد کردم !با
خجالت سرم رو چرخوندم تا شخص بدبختی که بهش خورده بودم رو ببینم که ، با کسی که دیدم
چشام چهارتا شد همون مردی که تو دانشگاه نیلوفر کم مونده بود زیرم کنه ؛ با دقت بهم زل زد و
بعد با خنده گفت
_خوبید خانم ؟
من : بله بله ببخشید حواسم نبود
_خواهش میکنم اشکال نداره بی حساب شدیم
همون لحظه دستم محکم از پشت کشیده شد ، سرم و چرخوندم و با چهره ی پر از خشم کامیار
رو به رو شدم ! رگ گردنش بیرون زده بود و با چشمای قرمز و خشم آلود بهم زل زده بود ، کرمم
گرفت حالا نوبت من بود که اذیتش کنم ! لبخند خبیثی زدم و رو به همون شخص که با تعجب به
کامیار زل زده بود گفتم
من : بله و این شد دومین دیدارمون سومی رو خدا به خیر کنه
_درسته تا سه نشه بازی نشه
و خندید ، منم لبخند کوچیکی زدم و بی توجه به کامیار عصبانی که پشتم بود ، رو به پسره گفتم
romangram.com | @romangram_com