#پرستار_عاشق_پارت_75
من : عالیم !
کوروش: میخوای چیکار کنی ؟
من : میخوام برم اما توام باید کمکم کنی
کوروش : هرچی باشه رو چشمم
شروع کردم به تعریف کردن اون روزی که ، به غزاله گفتم تو زندگیم کسی هست اما نبود
کوروش: خب الان کی رو میخوای به عنوان عشق زندگیت ببری تو اون عروسی ؟
من : نسترن رو میبرم تا با هم نقش بازی کنیم
با صدای بلند زد زیر خنده و در حالی که میخندید با منظور خاصی گفت
کوروش : مطمئنی که نقش بازی میکنی ؟ واقعیت نیس که نسترن عشق زندگیت شده ؟
من : نه خیر نقش بازی میکنیم
کوروش: اره بابا تو همین دروغ رو به خودتم بگو خب حالا چجوری میخوای راضیش کنی ؟
من : تو باید کمکم کنی وقتی من این موضوع رو بهش گفتم توام باید پافشاری کنی که خانم
زرین بخاطر من و فلان ... اینجوری دیگه
کوروش: باشه
1ساعت بعد ..... موضوع رو به نسترن گفته بودم و ازش خواسته بودم ، نقش همسر آینده یا همون
عشق من رو بازی کنه !
نسترن: نه نه من عمرا اینکارو انجام بدم اصلا فکرشم نکنید
من : نسترن خواهش میکنم میدونم از غزاله بدت میاد و مهم تر از همه نمیتونی با محیط اون
عروسی کنار بیای اما به من فکر کن که اگه اینکارو انجام ندی چقدر جلوی غزاله غرورم شکسته
میشه
کوروش: راست میگه خانم زرین کامیار به شما احتیاج داره اگه شما به اون عروسی به عنوان
عشق کامیار نرید همه چی بهم میخوره کامیار دوباره میشه همون کامیار افسرده لطفا خانم زرین
منم میخوام برم حداقل بخاطر من قبول کنید !
چند ثانیه مکث کرد و با تردید رو به من و کوروش گفت
نسترن: باشه اما به هیچ وجه لباس باز نخواهم پوشید
"نسترن " ( دوروز بعد )
امروز قرار بود ، با کامیار برم خرید واسه فردا که عروسی غزاله بود ، حالا یه غلطی کردم قبول
romangram.com | @romangram_com