#پرستار_عاشق_پارت_74

گوشم رسید و بعدش صدای نسترن که میگفت دستش بند هستش و درو باز کنم ؛ به پایین رفتم
و در رو باز کردم اما کسی پشت در نبود ! یه لحظه کارت سفید رنگی به چشمم خورد ، با تعجب
برداشتمش و بازش کردم
سخن از پیوند سست دو نام و
هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
سخن از دستان عاشق ماست
غزاله و بابک
کارت از دستم افتاد ، دیدی کامیار دیدی اخرش همین بود
زندگیم ، سرنوشتم و آرزوهام هیچوقت اونجوری که من خواستم نشد ،هیچوقت به چیزی که
خواستم نرسیدم ! این رسم دنیاست و دنیا اونقدر بی رحم هستش که با ما میجنگه ؛ اما من
نسترن رو داشتم عشق تازه ای که تو قلبم رشد کرده بود و هرروز بیشتر میشد ، کوروش رو داشتم
اون به من اعتماد کرده بود و حالا باید پشتش وایسم ، نباید بشکنم و باید قوی باشم . آره باید
قوی باشم ! کارت رو زمین برداشتم و به اتاق کوروش رفتم ؛ دکترش با دیدنم از دیدنش از جاش
بلند شد
دکتر اصلانی : اقای دویران من دیگه میرم اگه باز مشکلی بود باهام تماس بگیرید فقط فراموش
نکنید که باید دستگاه تنفس رو همیشه تنظیم کنید و اقا کوروش نباید به پهلو بخوابند
من : بله حتما دکتر ممنونم بسلامت
دکتر رو تا دم در همراهی کردم و پیش کوروش رفتم ، کنار تختش نشستم و با خنده بهش گفتم
من : میدونی کی بود در زد ؟
کوروش: کی ؟
من : در اصل کسی پشت در نبود وقتی در رو باز کردم اما کارت عروسی غزاله و بابک جلو در بود
کوروش: چی؟ کدوم بابک ؟
من : دوست سربازیم با غزاله دارن ازدواج میکنن
کوروش: نه داری شوخی میکنی !؟
لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم ، چیزی نداشتم که بگم اما نباید به روز میدادم
کوروش : کامیار خوبی ؟

romangram.com | @romangram_com