#پرستار_عاشق_پارت_73

قلب بدم ، اکسیژن کوروش رو به دهنش گذاشت و همراه با من به ماساژ ادامه داد ...... نا امید از
برگشتن کوروش ، دست از ماساژ کشیدم و روی زمین سُر خوردم که همون لحظه ، بوق ممتدد
دستگاه قطع شد و جاش صدای یکی بوق یکی در میون دستگاه به گوشم رسید ؛ با خوشحالی به
نسترن نگاه کردم که داشت بهم لبخند میزد! خدایااااا من عاشقتم نوکرتم خدایا شکرت ممنونم ،
با قدردانی به نسترن نگاه کردم
نسترن: حالش خوبه نگران نباش
من : ازت ممنونم
نسترن: من کاری نکردم کوروش خودش تونست
من : تو یه فرشته ی نجاتی
خندید و چیزی نگفت ، به سمتم اومد و کنارم نشست ؛ بهش نگاه کردم و به چشمای سیاهش
خیره شدم ، به دختری که بهش ظلم کرده بودم ، دروغ گفته بودم اما عاشقش بودم ، به دختری
که غافل از هر چیزی پیش من نشسته بود و با معصومیت بهم نگاه میکرد و من چقدر شرمنده
بودم در قبال این پاکی و مهربونی !
من : میگم دیشب چرا ترمز بریده بودی ؟
نسترن: به تو چه نمیگم خودت میدونی چیکار کردی
من : نه باور کن نمیدونم خب بگو ببینم چیکار کردم
با دلخوری از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت ؛ سریع از جام بلند شدم به دنبال برم که صدای
کوروش مانع شد ، ناله های خفیفی ازش میشنیدم انگار که تازه داشت به خودش میومد نزدیکش
شدم ،
من : کوروش جان داداش خوبی ؟
چشماشو اروم باز کرد و بهم نگاه کرد ؛ لب هاش تکون میخوردن اما متوجه نمیشدم چی میگه
گوشم رو بردم نزدیک تا حرفاشو بشنوم که ، صدای دکتر اصلانی رو از پشت شنیدم
دکتر اصلانی: سلام اقای دویران
من : سلام دکتر خوش اومدین
دکتر اصلانی: از خانم زرین شنیدم که کوروش حالش بد شده
من : بله همینطوره اما با کمک خانم زرین خداروشکر برگشتن
دکتر اصلانی مشغول معاینه ی کوروش شد و من هم داشتم تماشا میکردم که ، صدای زنگ در به

romangram.com | @romangram_com