#پرستار_عاشق_پارت_71
اش دلم رو لرزوند
کامیار : جان ؟
من : الو سلام کامیار
کامیار: سلام خوبی کاری داشتی ؟
من : کامیار من باید یه سر برم دانشگاه نیلوفر تو میتونی بیای پیش کوروش بمونی ؟
کامیار: تو برو من میام پیشش یه خورده کار دارم
من : باشه خداحافظ
کامیار: خداحافظ
گوشیو قطع کردم و سریع اماده شدم ، با عجله ناهار کوروش رو اماده کرده و بهش گفتم که
منتظر بمونه تا کامیار بیاد .
ماشین رو تو خیابون دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم ، شروع کردم به دویدن تا سریع تر برسم ،
حواسم به هیچی نبود و فقط میدویدم تا بتونم حداقل زودتر کار رو تموم کنم و به خونه برم ؛
جلوی در دفتر مدیر توقف کردم و تقه ای به در زدم که بلافاصله، صدای خشمگین مردی بهم
اجازه ی ورود رو داد ، در رو باز کردم و رو به مدیر دانشگاه که با چشمای غضب الود و سرخ بهم
نگاه میکرد گفتم
من : سلام اقای لطفی بنده خواهر نیلوفر زرین هستم اقای لطفی: سلام خانم خوش اومدین
من : ممنونم مسئله چیه جناب ؟
اقای لطفی: خانم خواهرتون ماشین یکی از اساتید رو پنچر کرده شما بگید من باید چیکار کنم با
ایشون ؟ اولین بارشون هم نیس
من : میدونم اما ایندفعه من به شما قول میدم که اخرین دفعه اش خواهد بود لطفا بهم اعتماد
کنید اگر ایندفعه تکرار بشه اخراجش کنید
کمی مکث کرد و با تردید گفت
اقای لطفی: خیلی خب اما ایشون باید تعهد بده که دفعه اخرشه
به نیلوفر نگاه کردم که سرشو تند تند تکون داد و به میز اقای لطفی نزدیک شد ، اقای لطفی
دفتری جلو روش قرار داد و خودکار آبی رنگی رو به سمت نیلوفر دراز کرد ، موندن من دیگه لازم
نبود بس سریع از مدیر و نیلو خداحافظی کردم و به سمت خروجی دانشگاه رفتم ؛ داشتم به
سمت ماشینم میرفتم که با صدای بوق ماشینی ، سرجام میخکوب شدم ! ماشین با صدای بدی
romangram.com | @romangram_com