#پرستار_عاشق_پارت_70
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
(حافظ )
بیت آخر رو هم با اشتیاق خوندم ، شعر خوندن رو خیلی دوست داشتم و اکثرا تو وقت های آزادم
شعر میخوندم ؛ امروز صبح که به خونه ی کامیار اومدم ، خود کامیار خونه نبود و کوروش در رو به
روم باز کرد و گفت که کامیار صبح زود رفته سرکار ! چه بهتر که رفته و ندیدمش صبح ، اون
عکس لعنتی هنوز تو کیفم بود و رو اعصابم راه میرفت ، اصلا من کی باشم؟ چه ارزشی برای
کامیار دارم ؟ کجای زندگیشم ؟ من برای کامیار هیچی نیستم فقط پرستار برادرشم و خواهر
شریکش ! با چکیدن قطره ی اشکی از چشمم به خودم اومدم ، از جام بلند شدم و شروع کردم به
تمیز کردن خونه تا بلکه کمی اون عکس رو فراموش کنم .ظهر بود و من در حال پختن ناهار بودم
که تلفنم زنگ خورد، نیلوفر بود و من برای اینکه کوروش رو از خواب بیدار نکنم سریع جواب دادم
؛
من : بله ؟
صدای پریشان و لرزان نیلوفر پشت تلفن ، دلهره رو به وجودم انداحت ! دستام یخ کردن و برای
لحظه ای نفس کشیدن رو فراموش کردم
نیلوفر: الو نسترن
من : نیلوفر چیشده چرا صدات اینجوریه ؟
نیلوفر: نسترن دانشگاه یه غلطی کردم ، مدیر دانشگاه میخواد با یکی از اعضای خانوادم صحبت
کنه؛ خواهش میکنم بیا اینجا نمیخوام مامان اینا بفهمن لطفا آبجی !
من : اما نیلوفر من سرکارم نمیتونم کوروش رو تنها بزارم چرا به سامیار زنگ نزدی؟
نیلوفر: زنگ زدم اما اونم گفت که کار داره و به تو زنگ بزنم نسترن توروخدا به راهی پیدا کن بیا
من: باز چیکار کردی که بخاطرش به التماس و خواهش افتادی ؟
نیلوفر: ماشین استاد رو پنچر کردم یکی از دانشجو ها هم دیده رفته گذاشته کف دست مدیر و
حراست دانشگاه
من : ای بابا اخه چرا سر عقل نمیای دختر این چندمین خطای تو هستش ؟ برای چی اینقدر
شیطونی میکنی ؟ همونجا بمون الان میام
گوشی رو قطع کردم و سریع شماره ی کامیار رو گرفتم ، مجبور بودم باید بهش میگفتم که چاره
ای جز رفتن ندارم ، همینجوری منتظر جواب دادنش بودم که تو سومین بوق صدای بم مردونه
romangram.com | @romangram_com