#پرستار_عاشق_پارت_68

دیگه رسیده بودم ، ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم ؛ جلوی در خونه وایسادم و دنبال کلیدم
گشتم ! ای بابا حالا اگه این کلیدم پیدا بشه ، همونجوری دستمو داشتم تو کیفم میچرخوندم تا
کلیدم رو پیدا کنم که یدفعه ، به چیز عجیبی برخورد کردم ! وقتی در آوردمش بیرون چشام از
چیزی که دیدم چهارتا شد ، عکس کامیار و غزاله باهم تو کیف من چیکار میکرد ؟ با خشم به
عکس زل زدم ، چقدرم خوشحال بودن کی میتونست بگه اینا 4ساله از هم جدا شدن ، چقدر
درباره ی کامیار اشتباه فکر کردم ، اون صدرصد غزاله رو هنوزم دوست داشت و به من حتی فکرم
نمیکرد ، چقدر بیخودی به احساساتم پر و بال دادم ، احتمالا خود کامیار وقتی دیده بود من بیش
از حد پسرخاله شدم ، این عکس رو اون گذاشته تو کیفم تا زیاد امیدوار نشم !!! آره حتما
همینطوره .
عکس رو تو کیفم پرت کردم و با حرص زنگ در رو فشردم ، کمی بعد صدای شاد نیلوفر تو آف
آف پیچید
نیلوفر: کیه ؟
من : باز کن
نیلوفر: مگه کلید نداری ؟
من : به تو چه گفتم باز کن
نیلوفر: اوه چه خشن چیشده بهت ؟
من : دِ میگم باز کن این لعنتی رو
در باصدای تیکی باز شد ، با اعصاب داغون کفاشمو در اوردم و وارد خونه شدم ، مامان با تعجب و
نیلوفر با ترس بهم زل زده بود ، خواستم تغییر جو بدم خب بیچاره ها حق داشتن این رفتار ها از
من بعید بود ، هی کامیار ببین اینا همش زیر سر تو هستش دراز بی خاصیت ! سکوت رو شکستم
و گفتم
من: سلام چرا اینجوری نگاه میکنید ؟
مامان : سلام عزیزم خوبی ؟ چیزی شده ؟
من : نه مامان جان چی میخواست بشه ؟
نیلوفر : آخه هار شدی بخاطر اون تعجب میکنیم !
اخم شدیدی کردم و رو بهش تقریبا فریاد کشیدم
من : صد دفعه بهت گفتم با من درست صحبت کن من خواهرتم !

romangram.com | @romangram_com