#پرستار_عاشق_پارت_67
من : نرو بشین
همه با تعجب به ما زل زده بودن اما برام مهم نبود ، نسترن هم با این حرفم بعد از کمی تردید
پیشم نشست و بالاخره بعد از چند دقیقه همه عازم رفتن شدند .
جلوی در داشتم همه رو بدرقه میکردم که دیدم ، نسترن کیف به دست اماده ی رفتن هستش
من : میری ؟
نسترن: آره دیگه برم صبح باز سروقت اینجام
با ناراحتی و بی میلی سری تکون دادم و رفتن نسترن رو با بقیه تماشا کردم !
"نسترن "
با کامیار خداحافظی کردم و به سمت ماشینم راه افتادم ، خانواده ی کامیار هم پشت سر من از
خونه خارج شدن و هرکدوم به طرف ماشینشون حرکت کردن ؛ خواستم به طرفشون برم و یه بار
دیگه خداحافظی کنم اما وجود غزاله در اونجا مانع شد واسم ، پشت بهشون کردم و به راهم ادامه
دادم اما همون لحظه ، صدای افسانه خانم متوقفم کرد !
افسانه خانم: نسترن جان ؟
برگشتم و با لبخند بهش جواب دادم
من : جانم ؟
افسانه خانم: دخترم نمیخوام وقتتو بگیرم فقط میخواستم ازت تشکر کنم
من : بابت چی ؟
افسانه خانم: بابت همه چی بخاطر کارایی که برای کوروش میکنی و ... خب چطوری بگم بخاطر
کامیار از وقتی که تو اومدی حالش بهتر شده و رابطه اش با ما هم بهتر شده امروزم دیدم که تو
چشماش یه آرامش خاصی بود اینا همش بخاطر تو هستش ممنونم ازت !
لبخند معنا داری زد و منتظر جواب من نموند و رفت ، به همین راحتی رفت و قلب منو باز با
حرفاش زیر و رو کرد، یعنی چی که تغییر کردن های کامیار بخاطر من بوده ؟! چرا ازم تشکر کرد
؟ خدایا من چرا اینجوری شدم ؟ چرا وقتی اسم کامیار میاد قلبم تند تند میزنه ؟ !
از فکر بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم ، تمام مسیر رو به کامیار فکرکردم ، به حرفای افسانه
خانم ، به حرف دل خودم ، به احساسات خودم ، هرچقدرم انکار میکردم چیزی تغییر نمیکرد و
باید اعتراف میکردم که من کامیار رو دوست داشتم خیلی هم دوست داشتم ! اما نمیدونستم که
اونم منو دوست داره یا نه ؟؟؟؟ سخت بود فهمیدنش در شرایطی که غزاله تو زندگیه کامیار بود !!
romangram.com | @romangram_com