#پرستار_عاشق_پارت_66
دیگه تردیدی نسبت بهش نداشتم ؛ خیلی محکم و قاطع میتونستم بگم که دوسش داشتم ! اره
من کامیار دویران این دختر رو دوست داشتم ، دختری که با همه فرق داشت ، پاک و معصوم بود
، بدون هیچ وعده ای بهم قول داده بود کنارم باشه ، آره من این دختر رو دوست داشتم ؛ ازم جدا
شد و سرشو پایین انداخت ، با صدای بلند زدم زیر خنده و بریده بریده گفتم
من : وای ..... باز خجالت کشیدی ... باحال شدی
نسترن: نخند کامیار به حرفم گوش بده !
من : جونم بگو ؟
تو چشام زل زد و با ارامش گفت
نسترن: احمد شاملو میگه
بترس از او که سکوت کرد وقتی دلش را شکستی ، او تمام حرف هایش را به جای تو به خدا زد ....
و خدا خوب گوش میکند و خوبتر یادش میماند
خواهد رسید روزی که خدا تمام حرف های او را سرت فریاد خواهد کشید ....
و تو آنروز درک خواهی کرد که چرا میگویند :
دنیا دار مکافات است !
این رو گفتم برای اینکه فراموش نکنی کامیار که هیچ بدی و خوبی بی جواب نمیمونه
من :ممنونم نسترن بابت همه چی
خواست جوابی بده که صدای مامان مانعش شد ،
مامان : کامیار بس کجایین دوساعته اینجا چیکار میکنید ؟
با دیدن من و نسترن که خیلی نزدیک بهم نشسته بودیم ، چشماش درخشید و لبخند معنا داری
زد ! نسترن سریع از جاش بلند شد و سینی شربت ها رو به پذیرایی برد ؛ رو به مامان کردم و
گفتم
من : شما میدونستی غزاله داره ازدواج میکنه ؟
مامان : بس بالاخره کار خودش رو کرد و بهت گفت اره پسرم میدونستم اما نتونستم بهت بگم
من : بیخیال مهم نیس بیایید بریم پیش بقیه
باهم به اتاق کوروش نشستیم و مشغول صحبت شدیم که ، نسترن خواست از اتاق خارج بشه
من : کجا میری ؟
نسترن: میرم اشپزخونه شما راحت باشید
romangram.com | @romangram_com