#پرستار_عاشق_پارت_65

من : چی ؟ !
جوابی نداد و رفت ، خدایا چرا من ؟ چرا همش من باید شکست بخورم ؟ چرا همش من باید از
پشت خنجر بخورم و خیانت ببینم ؟ چرا با من اینکارو کردی بابک با اینکه میدونستی من یه
روزی عاشق اون بودم ؟
دیگه تحمل نداشتم ، خودم رو به زور به آشپزخانه رسوندم و روی صندلی میز ناهارخوری نشستم
، نسترن متوجه من شدو به سمتم برگشت
نسترن: کامیار چیشده ؟ چرا ناراحتی ؟
من : هیچی مهم نیس نسترن بیخیال
دستمو اروم گرفت و فشار داد
نسترن: کامیار چیشده ؟ بهم بگو
سرمو روی دستش گذاشتم و همه چی رو بهش گفتم
من : غزاله داره ازدواج میکنه نسترن اونم با بابک با بهترین دوستم و حالا من باز دوباره دارم
خیانت میبینم ، اونم از بهترین دوستم نمیفهمم نسترن نمیفهمم اینا سزای کدوم گناهمه مگه
منم ادم نیستم دیگه بسمه بخدا خستم خیلی خستم !
دستش رو روی شونم احساس کردم ! بودنش کنارم خیلی خوب بود ، بهم دلگرمی میداد ، آرامش
میداد و حداقل دلم بهش خوش بود که میتونم باهاش حرف بزنم ؛ سرمو بلند کردم که دیدم ،
داره گریه میکنه
من : نسترن تو چرا اخه ؟
نسترن: نمیتونم کامیار نمیتونم گریه ی تورو همینجوری تماشا کنم
من : دیگه گریه نکن خانمی لطفا !
نسترن: کامیار ؟
من : جونم ؟
نسترن: دیگه گریه نکن خواهش میکنم محکم باش بهشون ثابت کن که تو بیدی نیستی که با
این بادا بلرزی اونا خودشون باختن خطای هیچ کس بی جواب نمیمونه من کنارتم بهت قول میدم
همیشه هواتو داشته باشم
بی اختیار لبخندی زدم و بغلش کردم ، کمی بعد دستاش محکم دورم حلقه شد و بی جوابم
نذاشت ، حالا دیگه یقین داشتم که کنارم میمونه ، تنهام نمیزاره ، میتونم بهش اعتماد کنم و

romangram.com | @romangram_com