#پرستار_عاشق_پارت_63
نسترن هم مثل غزاله تمام باورهای من رو نسبت به خودش از بین ببره و همه چی رو خراب کنه .
از فکر بیرون اومدم و به سمت پذیرایی رفتم تا ببینم نسترن چیکار میکنه که ، همون لحظه
صدای نسترن که داشت با کسی حرف میزد به گوشم رسید
نسترن: خیلی خوش اومدین کامیار تو اتاقش هستش بفرمایید
اینجور که از حرف زدن نسترن میشد تشخیص داد که، به احتمال زیاد مامان اینا اومدن ، به
طرفشون رفتم و گفتم
من : سلام خوش اومدین
مامان : سلام پسرم خوبی ؟
رابطم با مامان اینا داشت بهتر میشد و این رو مدیون نسترن بودم ، اون با حرفاش و کارهایی که
میکرد باعث شده بود ، یه شانس دوباره به مامان اینا بدم ؛ لبخندی زدم و گفتم
من : مرسی شما خوب .....
که حرفم با دیدن کسی که داشت وارد خونم میشد تو دهنم موند! بازم اومد ، بازم اینجاست !
غزاله : سلام
همه با صداش به طرفش برگشتن ، رنگ از چهره ی مامان پرید ، کتایون با هراس و آشفتگی به
عشق 4ساله ی برادرش زل زده بود و اما نسترن از دیدنش اخماش رفت تو هم ، مامان با تعجب
رو به غزاله گفت
مامان: سلام دخترم تو برای چی اومدی ؟
غزاله: وا خاله جون خب اومدم کوروش رو ببینم
مامان با ترس بهم نگاه کرد که ، بدون هیچ حرفی به سمت اتاق کوروش رفتم و اونا هم به دنبالم
اومدن؛
کوروش: به به سلام خانواده ی عزیز خوش اومدین
خندیدم و اروم به شونش زدم ،
من : چاپلوسی نکن خرس گنده
مامان : سلام پسرگلم حالت چطوره ؟
کوروش: خوبم مامان جان ! کتایون چطوری خانم خانما
.......بعد از احوالپرسی ها و شوخی های همیشگی ، نسترن رفت تا شربت بیاره و من هم خسته از
دیدن غزاله ، به دنبالش راه افتادم چون تنها کسی که بهم آرامش میداد اون بود
romangram.com | @romangram_com