#پرستار_عاشق_پارت_62
باهم به سمت در رفتیم و بازش کردیم ، کمی بعد دکتر اصلانی با کت و شلوار قهوه ای رنگ و
وسایلی که در دست داشت وارد خونه شد .
دکتر اصلانی: سلام جناب دویران
من : سلام دکتر خوش اومدین بفرمایید لطفا !
به سمت اتاق کوروش داشت میرفت که چشمش به نسترن افتاد
دکتر اصلانی: ایشون پرستار برادرتون هستن ؟
و اشاره ای به نسترن کرد ، قبل از من نسترن جواب داد
نسترن: بله اقای دکتر نسترن زرین هستم خوشبختم از آشنایی
دکتر اصلانی: ممنونم منم خوشبختم دخترم
همگی به سمت اتاق کوروش رفتیم ، دکتر بعد از سلام و احوالپرسی و معاینه ی کوروش ، شروع
کرد به گفتن یه سری توصیه ها و کارهایی که باید برای خوب شدن کوروش انجام میدادیم و منو
نسترن هم به خوبی گوش دادیم ؛ بعد از رفتن دکتر اصلانی نسترن شام من رو کوروش داد و
بدون هیچ حرفی رفت ، تو نگاهش یه چیزی وجود داشت ! یه غم ، یه سردرگمی ، یه شک و یه
حرص که نمیفهمیدم برای چیه و چرا نسترن رو به این روز انداخته .
با خستگی به تخت خوابم رفتم و دراز کشیدم ؛ به نسترن فکر کردم ! حس های زیادی نسبت
بهش داشتم که داشت کمکم میکرد خودمو از نو بسازم ، اما دوتا مشکل اینجا وجود داشت !! اول
اینکه من از خودم و حس هام مطمئن نبودم ، دوم اینکه یه طرفم غزاله ای وجود داره که عذابم
میده و گذشته ی منه و من مونده بودم بین این دو راهی که ، هر لحظه بیشتر منو از نسترن دور
میکرد
"کامیار "
امروز پنچ شنبه بود و دو هفته از کارکردن نسترن تو خونه ی من میگذشت ، دو هفته ای که من
به خیلی چیزها پی بردم ، اینکه دارم دوباره کامیار 4سال پیش رو پیدا میکنم ، من با نسترن
خیلی تفاهم دارم، کنار نسترن گذر زمان و همه ی غم هام رو فراموش میکنم ، دلم نمیخواست از
کنارم بره و دوست نداشتم 6ماه تموم شه ، از طرفی هم دلهره و بی اعتمادی من رو از نسترن
دور میکرد؛ به طوری که باهاش بد رفتار میکردم و از کوچیکترین کارش ایراد میگرفتم ، اونم انگار
عادت کرده بود که بی تفاوت رفتار میکرد یا شاید هم ازم متنفر شده بود ! این جدالی بود بین من
و حرف دلم ، اما بی اعتمادی بزرگترین مشکل من بود و هرروز بیشتر میشد؛ میترسیدم! از اینکه
romangram.com | @romangram_com