#پرستار_عاشق_پارت_61

ساعت 6بود که به خونه رسیدم ، عطر نسترن تو خونه پیچیده بود و این حس خیلی خوبی بهم
میداد !صداش کردم
من : نسترن
همونجوری به سمت پذیرایی میرفتم و دنبال نسترن میگشتم اما نبود ؛ یه دفعه از پشت سرم
صدای کوروش رو شنیدم
کوروش: سلام رفته حیاط خانم زرین
من : سلام خوبی چرا اومدی پایین ؟ چیکار میکنه تو حیاط ؟
کوروش: بر عکس غزاله ایشون خیلی از باغچه و گل و گیاه خوشش میاد
و به نسترنی اشاره کرد که ، داشت به باغچه ای اب میداد که سالها پیش خشک شده بود ، سالها
پیش از بین رفته بود بخاطر یه حرف ، یه حرف و یه دروغ ساده و شایدم یه تنفر ، یه علاقه و
همین علاقه باعث از بین رفتنش شده بود درست مثل قلب و عشق من به غزاله !!! بدون هیچ
حرفی رفتم پیش نسترن و کنارش ایستادم .
نسترن: سلام خوش اومدی
من : سلام مرسی خوبی ؟ اینجا چیکار میکنی؟
نسترن: باغچه ی خیلی قشنگیه اما حیف که خراب شده میخوام درستش کنم اجازه میدی؟
خنده ی تلخی کردم
من : منم یه روزی خیلی دوسش داشتم اما بخاطر خواسته ی غزاله اینجارو از بین بردم
نسترن: چرا ؟ !
من : اون مثل تو نیست، غزاله از خاک و باغچه و اینجور چیزا متنفر بود یه روز میگفت حساسیت
دارم یه روز میگفت کثیفه خوشم نمیاد تو اینقدر به این باغچه برسی منم فقط بخاطر اون دور
خیلی چیزا مثل این باغچه خط کشیدم خیلی چیزایی که حتی نمیتونی فکرش رو بکنی
نسترن: کامیار اگر نخوای من به این باغچه دست نمیزنم
من: نه میتونی هرکاری دوس داری بکنی میخوام هرچی رو که خراب کردم دوباره بسازم همه چیز
رو !
خواست چیزی بگه که همون لحظه زنگ در به صدا دراومد .
نسترن : کی میتونه باشه ؟
من : احتمالا دکتر کوروش هستش بیا بریم

romangram.com | @romangram_com