#پرستار_عاشق_پارت_60

از جام بلند شدم و بعد از خداحافظی و تشکر از نسترن به شرکت رفتم
"نسترن "
بعد از رفتن کامیار ، صبحونه اماده کردم و به سمت اتاق کوروش رفتم ، بیدار بود و داشت
تلویزیون میدید .
من : سلام اقای دویران
با تعجب به سمتم برگشت که خندیدم
کوروش: خانم زرین !!!!شما اینجا؟ !!!!!
من :میتونم برگردما
کوروش: نه نه منظورم اون نبود خوش اومدین
من : ممنون بفرمایید صبحونه بخورید
کوروش: ممنونم
من : چیزی لازم ندارید ؟
کوروش: نه مرسی
از اتاق بیرون رفتم و روی مبل نشستم ، چشامو کمی بستم تا استراحت کنم ؛ نمیدونم چقدر بود
که تو اون حالت مونده بودم که یه دفعه ، چهره کامیار اومد جلو چشمم!! سریع چشامو باز کردم و
نفس عمیقی کشیدم . این روزا همش تو فکر کامیار بودم و این هم برام خوشایند بود و هم از یه
طرفی بدم میومد ؛ از جام بلند شدم و به اشپزخونه رفتم تا یه ناهار توپ اماده کنم .
ناهار کوروش رو تازه داده بودم که ، تلفن خونه به صدا در اومد !سریع رفتم و جواب دادم
من : بله
سکوت .....
من : الو بفرمایید
سکووووت .....
من : کی هستید ؟لطفا جواب بدین
و باز سکوت .....
با حرص گوشیو گذاشتم سرجاش و به حیاط رفتم تا کمی خودم رو با تمیز کردنش مشغول کنم .
****
"کامیار "

romangram.com | @romangram_com