#پرستار_عاشق_پارت_59

کلافه دستی به موهام کشیدم و زیر لب گفتم
من : دختره ی لجباز
نسترن: دراز بی خاصیت
من : به من میگی دراز بی خاصیت ؟
نسترن: اره مگه به غیر توام بی خاصیت هست اینجا؟ بعدشم تو چرا به من میگی لجباز
من : بی خاصیت خودتی بزغاله
نسترن: به میگی بزغاله ؟
من : مگه به غیر توام اینجا بزغاله هست ؟
نسترن: کاااااامیار میکشمت
با کیفش به سمت هجوم اورد که ، دستاشو محکم گرفتم و نذاشتم ! باز چشم تو چشم در چند
میلی متری هم هردو خیره بهم بودیم ؛ قلبم شروع به تپیدن کرد درست مثل 8سال پیش که
برای غزاله اینجوری میتپید ، تو سیاهی شب چشماش میتونستم سادگی و معصومیت رو ببینم و
تو وجود این دختر چیزی بود که من داشتم جذبش میشدم ، حس عجیبی بهش داشتم !حسی که
میدونستم چیه اما از اعترافش میترسیدم ، از بیشتر شدنش میترسیدم ، از اشتباه بودنش
میترسیدم ؛ نه نباید اجازه میدادم باز تکرار بشه نباید میشد ! دستای نسترن رو ول کردم و سریع
عقب کشیدم .
من : من باید برم شرکت
نسترن: باشه خداحافظ
دستی که دیشب زخم شده بود بردم سمت دستگیره در که بازش کنم اما ، دست نسترن مانع شد
نسترن: کامیار دستت چیشده ؟
من : چیزی نیست دیشب داشتم ظرفای شکسته رو جمع میکردم اینجوری شد
نسترن: خیلی بد بریده شده کامیار بیا پانسمان کنم وگرنه عفونت میکنه
من : نمیخوام نسترن
نسترن: لطفا کامیار خواهش میکنم 5دقیقه بیشتر طول نمیکشه
نتونستم مقاومت کنم و قبول کردم ، نسترن رفت و وسایل اورد و شروع کرد به پانسمان کردن .
من : نسترن کوروش چیزی نخورده من تو شرکت میخورم تو برای کوروش صبحونه ببر
نسترن: باشه حتما

romangram.com | @romangram_com