#پرستار_عاشق_پارت_58
****
"کامیار "
ساعتمو بستم و تو ایینه به خودم نگاه کردم ، چشام خون افتاده بود هروقت گریه میکردم چند
ساعت بعد اینجوری میشد ، یه بلوز مردونه سفید با شلوار کتونی سیاه پوشیده بودم که حداقل
کمی از قیافه داغونم کم میکرد ؛ از اتاق در اومدم و رفتم پیش کوروش اما خواب بود و حقم
داشت بخوابه تازه ساعت 8صبح بود و فقط من مجبور بودم برم سرکار و تو دو راهی بودم که
کوروش رو چجوری تنها بزارم ، میخواستم بیدارش کنم که بیاد صبحونه بخوریم اما همون لحظه
زنگ در به صدا در اومد ! یعنی کی میتونه باشه !؟ از اف اف نگاه کردم اما کسی رو ندیدم هرکی
که بود جوری وایساده بود که دیده نمیشد؛
من : کیه ؟
که یه دفعه صدای نسترن اومد !!!
نسترن: منم
خیلی تعجب کردم اما به روم نیاوردم و درو باز کردم ، لابد اومده بود حرفای اخرشو بزنه و بره
یاهم چیزی جا گذاشته بود ؛ همون لحظه در ورودی باز شدو پشت سرش نسترن اومد تو
نسترن: سلام
من : سلام چرا اومدی ؟
نسترن: ناراحتی برم
من : نه فقط میخوام دلیلت رو بدونم فکر نمیکردم بعد دیروز دوباره بخوای بیایی
نسترن: نمیخواستم بیام اما فقط بخاطر کوروش اومدم فقط بخاطر خانوادت اومدم که به من
امیدوارن نخواستم ناامیدشون کنم فقط بخاطر کمک اینجام تو دیروز شخصیت خودتو نشون دادی
قرار نیس منم مثل تو بی رحم باشم
من : ازت ممنونم که اومدی اما باید درباره این بحث حقوق یا به قول خودت پول صحبت کنیم تو
دیروز گفتی که از من بخاطر پرستاری پول نخواستی نسترن تو خودت از من پول نخواستی اما من
میخوام بهت مثل یه صاحب کار معمولی پول بدم حقوق بدم این حق توهستش که زحمت
میکشی
نسترن: گفتم که من بابت این کار ازت چیزی نمیخوام من بخوامم بابام نمیزاره بگیرم چون من
فقط بخاطر کمک کردن اینجام کمک کردن به برادر شریک داداشم که بهم نیاز داره
romangram.com | @romangram_com