#پرستار_عاشق_پارت_57

برنداشت ، هرچقدر زنگ زدم برنداشت و در اخر گوشیشو خاموش کرد دراز بی خاصیت ! من
میگم این روانیه شما فکر میکنید دروغ میگم ، خود درگیری داره یادم باشه از یه روانپزشک براش
وقت بگیرم ؛ توهمین فکرا بودم که ، چشام گرم شدو خوابم برد .
نمیدونم چقدر بود خوابیده بودم اما ، با صدای گرومپ از خواب پریدم ! یا حضرت فیل روح اومد ،
نه ببخشید حتما جن اومد نهههههه صدرصد کامیار اومده منو بکشه !!! سریع از تخت خودمو پرت
کردم پایین که سرم محکم خورد به کمدم ! اخ اخ مخم داغون شد!!همونجوری داشتم سرمو
میمالیدم که صدای نیلو اومد
نیلوفر: چته نصفه شبی؟جن زده شدی ؟
من : خاک برسرت بمیری ایشالا تو فدام شی نیلو چرا اونجوری میای اتاق زهرم ترکید
نیلو: خودت فدام شی من چرا فدای تو بشم!؟
من : گمشو بخواب باوووو
و روی تختم دراز کشیدم و دیگه چیزی از حرفای نیلو نشنیدم ...
با احساس دستی که داشت روی موهام کشیده میشد چشمام رو باز کردم ؛
سامیار: صبح بخیر خواهری پاشو دیره
من: سلام داداشی باشه
و از جام بلند شدم ، سامیار گونمو بوسید و رفت . به wcرفتم و بعد از انجام عملیات مربوطه، یه
مانتو بلند طوسی پوشیدم که سر استیناش بندونک های لاجوردی داشت که خوشگل ترش کرده
بود و قسمت های بالاتنه مانتو طرح های لوزی رنگارنگی داشت ، یه شلوار سرمه ای با شال سرمه
ای هم پوشیدم و با برداشتن کیفم از اتاق زدم بیرون .
سرمیز نشستم و به خانواده ی گلم سلام دادم که ، همه با خوشرویی جواب دادن ؛ همگی مشغول
صبحونه خوردن بودیم که یه دفعه بابا در حالی که داشت لقمه اش رو میخورد رو بهم گفت
بابا: کار جدیدت چطور پیش میره عزیزم؟
همونطور که داشتم ،شکر رو تو چایم میریختم ، به بابا جواب دادم
من : خوبه باباجون
تو دلم گفتم اره جون خودت خیلیییی خوبه! لقمه ای تو دهنم گذاشتم و چایم رو با حرص سر
کشیدم ؛از سر میز بلند شدم و با همه خداحافظی کردم و بعد از پوشیدن کفشای سفید تابستونیم
، سوار ماشینم شدم و به سوی خونه ی دراز بی خاصیت راه افتادم .

romangram.com | @romangram_com