#پرستار_عاشق_پارت_56

میگفت ، شاید من داشتم عاشق نسترن میشدم ، شاید میترسیدم از شکست دوباره ، شایدم باز
عاشق غزاله بودم و خودم متوجه نبودم ! و هزار تا شاید دیگه تو مغزم بودن ؛ لعنت به گذشته ای
که هیچوقت دست از سرم برنمیداشت !لعنت به عشق ! لعنت به غزاله ! لعنت به منی که ادم نشدم
و نمیشم ! لعنت به این شاید ها و دودلی ها! و لعنت به این اشکایی که همیشه تو خلوتم ریخته
میشد و درست مثل موقعی که خیانت غزاله رو دیدم قلبم فشرده میشد و هروقت یادش میوفتادم
یا اشکام میریختن یا هم تبدیل به یه هیولا میشدم و فقط از خشم همه چیزو داغون میکردم
درست مثل امروز! روی مبل نشدم و همانطور با اشکایی که میریختن شماره نسترن رو گرفتم
هرچند میدونستم جواب نمیده اما باز گرفتم ؛ یه بار ، دوبار ، سه بار، چهار بار، پنج بار و همون
لحظه صداش تو گوشی پیچید
نسترن: بله؟
با صدای بغض الود گفتم
من :نسترن...من
نسترن: چیشده کامیار ؟چرا اینطور حرف میزنی؟
من :معذرت ...میخوام ....منو ببخش
وگوشیو قطع کردم ، به دقیقه نکشید که زنگ زد اما جواب ندادم دوباره زنگ زد ، دوباره و دوباره
اما من ، فقط تونستم گوشیو خاموش کنم چون نه روشو داشتم که باهاش حرف بزنم و
نمیخواستم بفهمه گریه میکنم و داغونم ،کی گفته مردا گریه نمیکنن چرا مردا هم وقتی قلبشون
درد کنه ، وقتی داغون بشن، وقتی بشکنن ، وقتی زجر بکشن گریه میکنن .
به ظرفایی که از دست نسترن افتاد نگاه کردم ، تیکه تیکه شده بودن درست مثل قلب من و برنج
و خورشتش روی زمین پخش شده بود ، از جام بلند شدم و شروع کردم به جمع کردنشون که لبه
ی بشقاب دستمو برید و خون اومد اما ،اعتنایی نکردم و به کارم ادامه دادم تا همه جا تمیز شد ؛
به دستم نگاهی کردم بدجوری بریده شده بود و میسوخت اما مهم نبود، دستمال کاغذی برداشتم
و پیچیدم به دستم و به اتاقم رفتم .
****
"نسترن "
کامیار: معذرت...میخوام ....منو ببخش
خواستم جواب بدم که صدای بوق پیچید تو گوشم،وا دیوونه قطع کرد !شمارشو گرفتم اما

romangram.com | @romangram_com