#پرستار_عاشق_پارت_54

عزیز: چیشده مادر چرا گریه میکنی؟
من : عزیز حالم اصلا خوب نیست لطفا چیزی نپرس
ازم جدا شد و منو به سمت مبل برد ، روی مبل نشست و به پاش اشاره کرد ، وسط گریه لبخندی
زدم و روی پاش دراز کشیدم ؛ موهامو نوازش میکرد و منم با صدای بلند زار زدم ، اونقدر که
خوابم برد .
وقتی از خواب بیدار شدم ، هنوز هم سرم روی پای عزیز بود ، به صورتش نگاه کردم که لبخندی
زدو گفت
عزیز : خوبی قربونت برم ؟
من : خوبم عزیز ممنون
عزیز : نمیخوای بگی چیشده ؟
از بچگی با عزیز بزرگ شده بودم و خیلی دوسش داشتم هم عزیز رو هم اقاجونم رو هیچوقت
ازشون چیزیو پنهون نمیکردم، برای همین تصمیم گرفتم همه چیو تعریف کنم ؛ شروع کردم از
اول همه چیو گفتم ، اشنایی با کامیار ، کوروش و بیماریش ، دعواهام با کامیار ، شریک شدن
کامیار با سامیار ، اتفاقات مهمونی ، عشق کامیار به غزاله ، خیانت غزاله و تا رسیدم به امروز
عزیز : تو مطمئنی که فقط بخاطر کوروش قبول کردی ازش پرستاری کنی ؟
من : یعنی چی عزیز؟
لبخند مرموزی زد
عزیز : یعنی میگم بخاطر کامیار نرفتی اونجا ؟
من : معلومه که نه من از کامیار متنفرم
عزیز : اره مشخصه چقدر متنفری اینو چشمات میگه
و زد زیر خنده
من : عزیز دارم جدی میگم !!!
عزیز : خیلی خب کار هردوتون اشتباهه
من : چرا ؟
عزیز : چون کامیار زود قضاوت کرده و بخاطر ضعیفی که نسبت به غزاله داره از بودنش تو خونش
ناراضی بوده و تورو مقصر دیده و توهم رو زخمش نمک پاشیدی و درکش نکردی بجاش بدتر
عصبیش کردی و بعد زدی زیر مسئولیتت ، هیچ فکر نکردی که اونا به تو امیدوار شدن تا

romangram.com | @romangram_com