#پرستار_عاشق_پارت_53
چشمایی که از درد و ناراحتی پر شده بود گفتم
من : چته چرا وحشی بازی در میاری ؟
با داد گفت
کامیار: وحشی خودتی من رییس توام درست صحبت کن تو حق نداشتی بدون اجازه من کسی
رو بزاری بره پیش کوروش ، دختره ی پررو
میخواستم جوابشو بدم که ، کوروش اومد پایین رو به کامیار گفت
کوروش: کامیار اون تقصیری نداشت من اجازه دادم غزاله اینا بمونن چون خودش اصرار کرد
تو همین حین از فرصت استفاده کردم و گفتم
من : من نوکر تو نیستم من فقط بخاطر کمک اینجام و تو حق نداری با من اینطور رفتار کنی
سریع کیفم رو از روی مبل برداشتم و با گریه به سمت در خونه حرکت کردم ، دیگه هق هقم
دست خودم نبود ، تحقیر شده بودم و از طرفی هم دستم بدجور درد میکرد
دستم رو روی دستگیره ی در گذاشتم که بازش کنم اما ، همون لحظه دست کامیار، روی دستم
قرار گرفت و فشار محکمش باعث شد که دوباره از درد ، اشکم سرازیر بشه .
من : ولم کن میخوام برم چی میخوای از جونم؟
کامیار: هنوز ساعت کاریت تموم نشده نمیزارم سر خود بری
من : من خدمتکارت نیستم که دستور بدی من برای کمک فقط اومدم اینجا لعنتی !!!من حتی
ازت پولم نخواستم فقط میخواستم ثواب کنم و توهم قول دادی که اذیتم نکنی ! اما زدی زیر
قولت و منم دیگه نمیام اینجا
و دستمو محکم از دستش کشیدم بیرون و دویدم به سمت ماشینم ، صداشو میشندم که صدام
میکرد اما اعتنایی نکردم و سوار ماشین شدم ؛ نمیتونستم خونه برم دلم میخواست جایی برم که
ارومم کنه و اون جایی نبود جزء، بغل مامان بزرگم که همیشه تسکینم میداد .
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم ، آف آف رو فشار دادم که صدای عزیز جون پیچید توش
عزیزجون : کیه ؟
من : عزیز مهمون نمیخوای ؟
در با صدای تیکی باز شد ، وارد حیاط شدم که دیدم عزیز داره میاد سمتم بدو بدو رفتم و بغلش
کردم ؛ بازم اشکای لعنتی دست از سرم برنمیداشتن ، ازشون متنفر بودم که همیشه ضعیف نشونم
میدادن .
romangram.com | @romangram_com