#پرستار_عاشق_پارت_52
خارج شدم و به صفحه گوشیم نگاه کردم ؛ اسم دراز بی خاصیت رو صفحه خودنمایی میکرد ،
جواب دادم .
من : بله
کامیار: سلام چطوری ؟
من : سلام مرسی خوبم تو چطوری ؟
کامیار: ممنون همه چی رو به راهه چیزی لازم نداری؟
من : نه همه چی خوبه نگران نباش فقط ...
کامیار: فقط چی ؟
من : غزاله با مادرش اینجاست
....بوق بوق بوق !!! وا روانی قطع کردا اینم با خودش درگیره کلا ، ای خدا ببین ببین برای کی
دارم اینجا کارمیکنم و خودمو فدا میکنم اصلا ایثارگرم من ، الهی تو فداااااام بشی کامیار دویران
!فدای یه تارموم بشی که دارم اینجا سفیدش میکنم تو خونه ی توووووو!!.!همینطور غرغر زنان به
سمت آشپزخانه رفتم و نگاهی به غذا انداختم ، دیگه داشت اماده میشد یه سینی اماده کردم و
توش بشقاب و لیوان اب گذاشتم تا برای کوروش غذا بکشم و ببرم براش که ، همون لحظه در
اتاقش باز شدو غزاله و مادرش قصد رفتن کردن ؛ باهاشون تا جلوی در رفتم و هردو موقع خارج
شدن از خونه با اخم بهم نگاه کردن . پرروهای جلف !!!!
چیزی از رفتن اونها نگذشته بود و منم داشتم سینی غذای کوروش رو میبرم اتاقش که ، ایندفعه
در با کلید باز شدو پشت سرش کامیار، با قیافه برزخی وارد شد ؛ یا امامزاده کامبیز ، یا امام هشتم
این چرا اینطوریه؟!!! داشتم نگاهش میکردم که داد زد
کامیار : به تو کی اجازه داد در رو به اونا باز کنی؟
از ترس دهنم قفل شد! آب دهنم رو با ترس قورت دادم و با چشمای ترسیده بهش نگاه کردم
کامیار دِ با توام لامصب صبح مگه ندیدی چطوری پرتش کردم بیرون اونوقت تو راهش دادی خونه
که هیچ گذاشتی بره پیش کوروش ؟ تو قرار بود مواظبش باشی هاااااان با توام ؟
من : من اول خالتو دیدم و چون نمیشناختمش نفهمیدم غزاله دخترشه وگرنه نمیذاشتم بیاد
بعدشم مگه من به اقای دویران کاری نکردم که اونا فقط نشستن و رفتن
به سمتم یورش اورد و با یه حرکت به سمت دیوار هولم داد، با اینکارش دستم رو که تازه از آتل
باز کرده بودم با برخورد دیوار درد گرفت و سینی غذا از دستم افتاد و شکست، از درد آخی گفتم و
romangram.com | @romangram_com