#پرستار_عاشق_پارت_50

بود و طرف دیگر اتاق ، یه کمد سفید رنگ بزرگ با یه صندلی قرار داشت . اما اتاق کامیار ، یه
معما بود چون اتاقش رو قفل کرده بود دراز بی خاصیت !!!!
یه حیاط خیلی بزرگ هم داشتن که ادم عاشقش میشد اما چه فایده ، دست کمی از بیابون
نداشت . فکرای خوبی برای این حیاط داشتم ، خب شیش ماه کم نبود باز میتونستم زمانی که
کوروش خوابه و من بیکار به این حیاط سر و سامان بدم . یه نگاه به اتاق کوروش انداختم که دیدم
داره تلویزیون
میبینه ،
من : اقا کوروش ناهار چی میخورید بپزم ؟
کوروش: فرقی نداره خانم زرین ممنون
سری تکون دادم و به سمت آشپزخانه رفتم ، میخواستم قرمه سبزی بپزم یه نگاه به یخچال
انداختم که ببینم همه ی وسایلاش هست که دیدم ، الحمدلله هست چه کدبانویی هستش این
کامیار دراز برای خودش ، یخچالش پر هستش ماشاءالله !!!! !
زیر شعله ی گاز رو کمی کم کردم و رو مبل نشستم تا غذا حاضر بشه ؛ سما باز هم تلفنش
خاموش بود و من بهش دسترسی نداشتم توروخدا دوستم اینقدر بی معرفت اخه ، همینجوری
داشتم غر میزدم که زنگ در به صدا دراومد ؛ به سمت در رفتم و از ایفون تصویری نگاه کردم
ببینم کیه اما ، هیچکس رو ندیدم ، ایفون رو برداشتم و گفتم
من : کیه؟
یه خانم با صدای خشنی گفت
خانم: منم بازکن
من : شما ؟
خانم : مریم هستم خاله ی کوروش گفتم باز کن
در رو باز کردم و 2دقیقه بعد خاله ی کوروش و پشت سرش غزاله ی دهاتی اومدن تو ، غزاله با
چشمای به خون نشسته داشت به من نگاه میکرد و مادرش هم عین طلبکارها زل زده بود به من ،
چه رویی داشت این بشر انگار نه انگار که یکم پیش کامیار داشت خفش میکرد .
مریم خانم: کوروش کجاست ؟
من : طبقه ی بالا
با هم به طبقه ی بالا رفتن که منم پشت سرشون راه افتادم ؛ میترسیدم اما سعی میکردم نفهمن ،

romangram.com | @romangram_com