#پرستار_عاشق_پارت_49
من:هیچی غزاله اومده بود منم حالشو جا اوردم
کوروش: ای بابا باز چی میگفت ؟
من : هیچی چرت و پرت
کوروش که انگار ، تازه متوجه نسترن شده بود با خوشحالی رو بهش گفت
کوروش: سلام خانم زرین خوش اومدین ببخشید تازه متوجه شما شدم
به کوروش سپرده بودم که ، هیچ چیزی درباره ی روز اخراج نسترن پیشش نگه
نسترن: سلام اقای دویران ممنونم
من : نسترن بیا بهت خونه رو نشون بدم تا وقتی من نبودم به مشکل برنخوری
سری تکون داد و پشت سرم راه افتاد ؛ همه جا رو بهش نشون دادم تا که رسیدم به یه اتاق .
من : نسترن این اتاق رو مخصوص تو اماده کردم میتونی لباساتو اینجا عوض کنی و لباس راحتی
بپوشی و یا وسایلی که احتیاج داری رو بزاری بمونه اینجا ، دکتر کوروش هرروز عصر قبل اینکه
بره مطب میاد و معاینه اش میکنه
نسترن: باشه خیالت راحت باشه مراقبشم
من : میدونم مرسی من دیگه میرم شرکت
و بعد از خداحافظی با نسترن و کوروش به سمت شرکت راه افتادم
"نسترن "
بعد از رفتن کامیار شروع کردم به دیدن زدن خونه، ماشاءالله خونه نبود که قصر بود ؛ یه خونه
بزرگ دوبلکس که دو برابر خونه ما و خانواده ی خودش میشد .
سه تا اتاق طبقه ی بالا داشت ، یکیش اتاق کوروش ، یکیش اتاق خودش و اون یکی اتاقی که به
من داده و کنار این اتاق ها دری بود که رو به حموم و سرویس بهداشتی شیکی باز میشد ؛ سالن
کاناپه و مبل های چرمش خودنمایی میکردن و دیوار هاش پر بود از تابلوهای عجیب و غریبی مثل
خودش ، تلویزیون 50اینج که خیلی نازک و شیک بود ؛ کابینت های اشپزخونش از شیشه بود و
یه میز غذاخوری شیش نفره وسطش بود، تمام کف خونه سرامیک بود و دیوارهای کاغذ دیواری
سیاه و سفید داشتن ، یه فرش کوچیک هم وسط سالن انداخته بود ؛ توی اتاقی که به من داده
بود یه تخت و کمد ساده وجود داشت و تو اتاق کوروش هم یه تلویزیون کوچیک بود که به دیوار
زده شده بود، با یه تخت دونفره که چپ و راستش دوتا میز عسلی وجود داشت که، روی یکیش
دستگاه تنفس کوروش و روی دیگری خالی بود ؛ یه فرش دستباف هم کل زمین اتاق رو پوشونده
romangram.com | @romangram_com