#پرستار_عاشق_پارت_48

من : هیچی داداش دارم یکیو ادب میکنم
غزاله دیگه به خس خس افتاده بود و رنگش پریده بود ، در باز مونده بود و همون لحظه نسترن از
راه رسید و مارو تو اون وضعیت دید
نسترن : یا امام رضا ! کامیار چیکار میکنی ؟
و سعی کرد دستامو از گلوی غزاله جدا کنه ، اما من قوی تر از اون بودم و نمیتونست ؛ غزاله دیگه
داشت خفه میشد که ، نسترن داد زد
نسترن: کامیار جون من ولش کن داره میمیره ! جون من توروخدا !!!
جون خودشو قسم داد وگرنه ولش نمیکردم، دستامو که از گلوی غزاله کشیدم افتاد زمین و شروع
به سرفه کردن کرد ؛ رو به نسترن درحالی که از حرص نفس نفس میزدم گفتم
من : دیگه جون خودتو قسم نده فهمیدی؟
تند تند و با ترس سرشو به معنی باشه تکون داد ، رو به غزاله داد زدم
من : پاشو گمشو از جلو چشمام
غزاله : من کثیفم یا تو که معلوم نیس این دختره ی دهاتی تو پارتی و خونه ی تو چه غلطی
میکنه
دستمو بلند کردم که بکوبم تو دهنش که ، نسترن دستمو گرفت .
نسترن: نه کامیار ارزش نداره ولش کن
غزاله که از این حرکت من ترسیده بود ، کیفشو برداشت و سریع از خونه خارج شد .
از عصبانیت دستمو محکم کوبیدم به دیوار که نسترن یه متر پرید هوا !
من : نسترن یه لیوان اب میاری ؟
نسترن: الان میارم
و به دو دقیقه نکشید که اورد ، لیوانو ازش گرفتم و یه نفس سر کشیدم .
نسترن: کامیار کوروش خیلی نگرانه بهتره بری پیشش
من : باشه میرم ، تو خانواده ات چی گفتن. به این کار مخالفت که نکردن ؟
نسترن: نه باهاشون حرف زدم و اونا هم گفتن که تصمیم با خودمه
من : باشه بیا بریم
و باهم پیش کوروش رفتیم .
کوروش: چیشده بابا نصفه جون شدم ؟

romangram.com | @romangram_com