#پرستار_عاشق_پارت_45

تقریبا یه ربع دیگه ، جلوی در خونشون بودیم ، بابا زنگ در رو فشرد که صدای افسانه خانم تو
ایفون پیچید :
افسانه خانم: کیه؟
بابا :ماییم خانم دویران
در با صدای تیکی باز شد ؛ همگی وارد خونه شدیم و افسانه خانم و عمو رضا و کتایون به
استقبالمون اومدن ، چشمم دنبال یکی میگشت اما اون نبود ؛
باهم به خونه وارد شدیم ، هرکس یه جایی مشغول صحبت بود که یه دفعه ، زنگ در خورد !
افسانه خانم خواست بلند بشه که گفتم :
من: شما بشینید من باز میکنم
و به سمت حیاط رفتم تا در رو باز کنم . همین که در رو باز کردم با قیافه ی پر از اخم کامیار رو
به رو شدم .
من : سلام خوبی؟
سری تکون داد و از جلوم رد شد ، میرغضب بد اخلاق اصلا تقصیر منه که ادم حسابت میکنم هاپو
، منم دنبالش وارد خونه شدم ؛ همه با دیدن کامیار بهش سلام دادن و احوالپرسی کردن و اونم با
لبخند جواب میداد ، دراز بی خاصیت به همه لبخند میزنه به من رسیدنی اخم میکنه و مثل خر
سر تکون میده عوضی دارم برات !
روی مبل کنار نیلو نشستم و با اخم به کامیار زل زدم ، افسانه خانم بلند شد که بره چای بیاره و
منم دنبالش رفتم تا کمکش کنم ؛ با گذاشتن قندان توی سینی ، سینی رو از روی کابینت بلند
کردم و به پذیرایی رفتم، سینی رو به سمت عمو رضا دراز کردم و بعد بابا و بعد افسانه خانم و.....تا
رسیدم به کامیار و از جلوش رد شدم و روی مبل نشستم ، لبخند شیطانی زدم که گفت
کامیار: نسترن خانم بس چای من کو؟
من : عه من این چای رو برای خودم اوردم نمیدونستم شمام میخوایید بخورید
اخم شدیدی کرد و چیزی نگفت
تقریبا 1ساعت بود که ، اونجا بودیم و دیگه واقعا کلافه شده بودم ؛ به کامیار زل زدم و منتظر
موندم تا متوجه نگاهم بشه ، طولی نکشید که نگام تو نگاهش گره خورد ! با سرم به حیاط اشاره
کردم و از جام بلند شدم و به سمت حیاط رفتم ؛ یه حیاط خیلی بزرگی داشتن که وسطش یه
حوض خوشگل بود و سمت راست حیاط یه باغچه کوچولو پر از گل بود .

romangram.com | @romangram_com