#پرستار_عاشق_پارت_44

"نسترن"
امروز قرار بود که ، به خونه ی افسانه خانم بریم و این یعنی کامیارم میومد ؛ قصد داشتم تصمیمم
رو بهش بگم ، دیروز میخواستم اینکارو بکنم اما متاسفانه ، گند کاری بالا اوردم که نذاشت به
هدفم برسم .
حوصلم خیلی سررفته بود ، ساعت تازه 15:30بود و ما قرار بود ساعت 19:00بریم ؛ گوشیمو
برداشتم و باز شماره ی سما رو گرفتم اما ، باز هم خاموش بود کلا از وقتی من تصادف کرده بودم
؛از سما هیچ خبری نبود . دلم میخواست برم ببینمش اما فرصت نمیشد و به علاوه باید خونه
استراحت میکردم ، یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید! سریع یه پیج فیک انیستاگرام برای خودم
ساختم و داخل پیج کامیار رفتم و براش دایرکت فرستادم
من : سلام عشقم خوبی؟
لبخند شیطانی زدم و منتظر موندم تا جواب بده .
نیم ساعت بعد دیدم که ، جواب داده
کامیار: شما ؟
من : منم دیگه تینا عشقت
کامیار: خخخخخخ منم جومونگم خوشبختم ، چند سالته عمو
من : وا کامیار عشقم این حرفا چیه میگی؟
کامیار: برو با همسن هات بازی کن عموجون
خواستم چیزی بنویسم که بلاکم کرد ، پسره ی دیوونه !
گوشیم رو پرت کردم روی تخت و خودم پریدم تو حموم بعد از یه دوش سریع، به پایین رفتم که
دیدم ،مامان اینا دارن حاضر میشن
من : مامان مگه قرار نبود ساعت 19:00بریم چرا الان حاضر شدین ؟
مامان: سامیار میخواد زود بیاد توهم حاضر شو
سریع به سمت اتاقم رفتم و یه مانتوی فیروزه ای جلو باز و برای زیرش هم یه تونیک سفید با
شلوار لی و شال آبی برداشتم و حاضر شدم ؛ جلوی آیینه میز ارایشم نشستم و موهام رو بافتم ، رژ
کمرنگ صورتی روی لبام کشیدم و کمی هم کِرِم روی صورتم زدم ؛ باصدای نیلوفر ، خط چشمم
رو روی چشمام سُر دادم و کیف مشکیم رو برداشتم و سریع از اتاق بیرون زدم ؛دم در کفشای
مشکی تابستونیم رو پام کردم و با خانواده سوار ماشین شدیم تا، به خونه ی خانواده دویران بریم .

romangram.com | @romangram_com